تبليغاتX
نوبهار

نوبهار

نوشته های راه و بیراه محمد امین نوبهار

شخصا به فیلمهایی که بر اساس واقعیت ساخته شده‌اند علاقه بسیاری دارم. شاید به این دلیل که در اکثر آن‌ها انتظار اتفاق‌های خوش را می‌کشم. گاهی هم که خبر از واقعی‌بودن داستان ندارم و در پایان فیلم متوجه این موضوع می‌شوم، طعم فیلم برایم لذیذتر می‌شود. مثلا همین فیلم «فهرست شیندلر» که هرجا رفته‌ام از آن تعریف کرده‌ام. نمی‌دانید چه ذوقی کردم وقتی فهمیدم داستان واقعی است. حتی فیلم فوتبال شائولین که چندین و چندبار از سیمای خودمان پخش شده را هم با تمام اغراق‌هایش دوست داشتم چون داستانش واقعی بود. گاهی اما فیلم آن‌چنان قوی از آب در نمی‌آید که بتوان آن را در ساختار تحسین کرد، اما همین که می‌دانم نظیر این اتفاق قبلا برای یک نفر رخ داده است، مرا مجذوب خود می‌کند.

فیلم «آنسوی تخته سیاه» از آن فیلم‌هایی است که شانسی خریده‌ام. معمولا فیلم‌های شانسی خوب در نمی‌آیند. اما این یکی را من دوست داشتم. فیلم، داستان زنی است به نام «استسی بث1» که به عشق تدریس وارد مدرسه‌ای بی‌نام و نشان در پناهگاهی در نیومکزیکو میشود. شاید یکی از دلایل جذابیت فیلم برای من همین موضوع تدریس و مدرسه باشد که بسیار به این‌دو علاقه‌مندم. داستان را از همان ابتدا می‌شود فهمید؛ قصه معلمی که به یک مدرسه بی‌نظم می‌رود و با علاقه آن را می‌سازد. نظیر همین اتفاق را بارها و بارها شنیده‌ایم و دیده‌ایم. برای مثال یکی از همسایه‌های ما خانمی بود که در دبستان تدریس می‌کرد و برحسب اتفاق، مدیر یکی از مدارس دخترانه شد. من که شخصا وضعیت مدرسه را قبل از مدیریت ایشان دیده بود، می‌فهمم که بعد از دوسال چه شاه‌کاری کرده است او که حالا در پایان سال دوم مدیریتش، با تمام کاستی ها، چند فارغ التحصیل سمپادی دارد.2 اما نکته‌ای که مرا به خود واداشت نه کارهای شخص معلم فیلم، که کارهایی است که مقامات بالاتر برای پیشرفت او انجام می‌دهند. شاید کارگردان توانسته باشد همانند انتخاب بازیگر زیباتر از شخصیت اصلی برای جلب توجه مخاطب، این موضوع را هم با اغراق به تصویر کشیده باشد اما این دیگر قابل کتمان نیست که آن معلم واقعی حالا توری دارد و کشور به کشور برای تبلیغ و آموزش این کار می‌رود. یا اینکه لااقل برای معرفی او یک فیلم ساخته اند. نظیر همین معلم را میتوانم عبدالمحمد شعرانی معرفی کنم که با وبلاگش «مدرسه کوچک روستای کالو» را جهانی کرد. اما تا قبل از آن گزارش معروف نجف‌زاده، ما هیچ از آن مدرسه نمی‌دانستیم. این معلم که حالا شهر به شهر نمایشگاه عکس برگزار می‌کند، هزینه فروش کتابش و فروش عکس‌ها را صرف آبادانی مدرسه‌اش و برگزاری نمایشگاه عکس این مدرسه در استان‌های مختلف کشور کرده‌است. گفته میشود معلم مدرسه کالو به دنبال تاسیس بنیاد ملی مدارس کوچک ایران برای آبادانی مدارس کوچک ایران است .

چند وقت پیش نمایشگاه کالو در شیراز بود و متاسفانه خبردار نبودم. حالا هم هنوز شهر به شهر با دانش آموزانش که کم‌کم بزرگ شده‌اند، تور نمایشگاهش را ادامه می‌دهد...

آخر فیلم: در سایت Hallmark.com شما می‌توانید از کارهای استسی بث واقعی مطلع شوید و همچنین چگونگی داوطلب‌شدن برای کمک به دانش‌آموزان بی‌خانمان را جستجو کنید.

«««««««««« 5/10

+ دخترها ببینند. پسرها هم هی(!) بد نیست.

تذکر: سعی کنید هیچ‌وقت شانسی یا براساس زیبایی کاتالوگ، فیلم نخرید. به معنای واقعی پول دور ریختن است و تنها در مواردی بسیار خاص، فیلم خوب در می‌آید. فیلم «آنسوی تخته سیاه» برای من یک اتفاق نادر بود.

تذکر این نکته هم ضروری است که بعضی فیلم‌های براساس واقعیت را نباید دید؛ چون یا آن‌قدر در ساخت ضعیف‌اند که نمی‌توان آن را تحمل کرد و یا داستان اصلی آن ارزش فیلم‌شدن ندارد.

پ ن:

1. Stacey Bess

2. شاید بعدا راجع به این موضوع بیشتر نوشتم.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 9:11  توسط محمدامین  | 

وقتی که نه تلویزیون و نه رادیو و نه اینترنت باشد و به دلیل نامعلومی تقویم هم درخانه نباشد؛ از هیچ مناسبت قومی و ملی و مذهبی باخبر نمی‌شوی. وضعیت من آن اوایل که رفته بودم شیراز و این اواخر دقیقا این‌جور وضعیتی بود؛ بی‌خبرِ بی‌خبر. این اواخر هم که خیلی کم از خانه می‌رفتم بیرون وضعیت بدتر بود؛ از هر دوجهان آزاد! گاهی اتفاق می‌افتاد شب که می‌شد احساس می‌کردم صدای خودم را فراموش کرده‌ام از بس با کسی صحبت نکرده بودم. داد‌ می‌زدم؛ کتاب می خواندم و فیلم می‌دیدم و گاهی اگر هوس می‌کردم درس می‌خواندم؛ که البته خیلی کم هوس می‌کردم. این تنهایی به سرم می‌زد؛ اساسی. روی در و دیوار می‌نوشتم. این می‌شد که وقتی دوستان و آشنایان می‌آمدند، نصف وقتشان به خواندن پنجره‌نوشته‌ها و یخچال‌نوشته‌ها می‌گذشت و نصف دیگرش به صحبت پیرامون موضوعات نوشته‌شده. دوربین نداشتم که عکس بگیرم. بعد از سه‌-چهار روز در خانه‌ماندن می‌رفتم و در میدان سرسبز سر خیابان می‌نشستم به تماشای ماشین‌ها و مردمی که عبور می‌کنند. دیگر حساب دستم بود. اگر تعداد ماشین‌های عروسی که رد می‌شد در ساعت بیشتر از چهارتا بود، آن روز عید بود؛ و یا اگر تعداد ماشین‌های مدل‌بالای پارک‌شده کنار مجتمع تجاری سرکوچه بیشتر از جای پارک بود، فردای آن روز تعطیل بود. از عزاداری‌ها خیلی کم‌تر خبردار می‌شدم. آخر در شیراز تا گز نکنی و نروی طرف شاه‌چراغ و دروازه‌کازرون، از عزاداری خبری نیست.

یک‌بار، همین دو هفته پیش، که رفته بودم برای خرید پیاز تا تکه مرغ مانده از چندماه پیش را آب‌پز کنم، از در یک دفتر ثبت ازدواج گذشتم. اصلا خبرنداشتم چه خبر است و هیچ یادم نبود ‌که در شهرم چه جشنی به‌پاست این‌روزها؟ همین که از ورودی آن‌جا گذشتم، غرق شدم در بوی ادکلن‌های جورواجور مردانه و زنانه و کِل‌های دسته‌جمعی زنان؛ و پسران و دخترانی که در بهترین لباس خود به جشن عروسی آمده بودند؛ چند لحظه سرعتم را کم کردم و آرام‌آرام که از جلوی ورودی آن‌جا می‌گذشتم، تا جا داشت آن‌عروسی را نفس کشیدم. خیلی وقت بود هوس یک عروسی کرده بودم. شب آن‌روز فهمیدم که یک‌روز مانده به نیمه‌شعبان بوده است.

+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1390ساعت 19:54  توسط محمدامین  | 

کتاب را چندین بار محمد و مسعود پیش‌نهاد کرده بودند که بخوانم اما هر بار که سعی می‌کردم نسخه PDF را بخوانم تا بیش از فصل سه نمی‌توانستم پیش بروم. تا این‌که مسعود در یکی از سفرهایش به شیراز، آن را برایم هدیه آورد. باز تا بیش از فصل سه پیش نرفتم و مطمئن شدم که این کتابی ساده بی‌هیچ مزیتی بر رمان‌های دیگر است که می‌توان آن را نخواند و حتی در جلسه بررسی این کتاب در انجمن ادبی هم این موضوع را ابراز کردم. این موضوع برمی‌گردد به آذر 88. یک‌روز از آن روزهایی که کتاب را نمی‌خواندم، آن را به بابا دادم تا خوانده باشد. بابا به اتاقش رفت و خواندن کتاب را شروع کرد. شب بعد در حالی که کتاب‌به‌دست از اتاق بیرون می‌آمد ‌گفت: «مرتیکه عقده‌ای!» و شاید اگر می‌توانست، خواندنش را ممنوع اعلام می‌کرد.

چندماه بعد زد و جناب نویسنده کتاب جان به جان آفرین تسلیم کرد و مرد. بعد از مرگ او بود که هر روز بیشتر با شخصیت این جناب آشنا شدم و به هر نشریه که سر می‌زدم راجع به این کتاب می‌خواندم. این‌ها همگی مربوط می‌شوند به قبل از دوره تنهایی و آشنایی‌ام با فضای خوابگاه. به شیراز که آمدم این کتاب را هم با خودم آوردم؛ برای پرکردن شومینه! -شومینه که بی‌کار افتاده بود را کرده بودم کتاب‌خانه تا هم بی‌کار نباشد و هم نمایی به خانه بدهد که البته بسیار پسندیده‌ افتاد.- وسط هیرو ویر تنهایی نوروز امسال بود که همه بچه‌های دانش‌جو جمع کردند و رفتند خانه‌هایشان و من که تنها مانده بودم باید خودم را سرگرم می‌کردم. اول دست زدم به طراحی و چهره بابا و ناتالی پورتمن که تازگی اسکار زن را قاپیده بود را کشیدم؛ خسته شدم. آمدم سر کتاب‌ها و اتفاقی کتاب را باز کردم و یک‌هو، تمام شد. تمام که شد هم نفهمیدم ارزش این کتاب به چیست که این‌گونه سنگش را به سینه می‌زنند. خلاصه گذشت و ما کتاب را گذاشتیم باز خاک بخورد. اما چند روز بعد که رفتم سر دفترچه خاطراتم تازه اثر این کتاب را برخودم متوجه شدم. تمام نوشته‌های آن چند روزم شده بود لحن جی.دی.سلینجر و بدتر این‌که صحبت کردنم با دوستان هم شده بود لحن هولدن کالفیلد. بدیش این بود که اثری عمیق در نگاهم به اطرافیان احساس می‌کردم. بعضی را بیش‌تر دوست داشتم و از بعضی چنان چندشم می‌شد که از کپک‌های لیوان چایی روی کابینت، نمی‌شد.

همان‌طور که گفتم قرار نیست شما در روند خواندن کتاب «ناتوردشت» نوشته سلینجر آمریکایی اتفاق خاصی را احساس کنید. تنها حالتی که در طول خواندن کتاب به من دست می‌داد، حس هم‌زادپنداری بود. انگار کالفیلد من بودم و او تنهایی‌های مرا نوشته بود. متن کتاب آن‌قدر روان است که تاثیرش را همان‌لحظه درک نمی‌کنید.

کتاب جذاب «ناتوردشت» نوشته جی.دی.سلینجر را به هم‌سن و سال‌هایی پیش‌نهاد می‌کنم که لااقل ذره‌ای تنهایی و مجردی را چشیده‌اند. ضمن این‌که اگر پدرتان اهل مطالعه است و شما را دوست دارد، سعی کنید کتاب از دسترسش دور بماند. چون اگر ذره‌ای در حس پدری‌اش افراط کند، هرگز به شما اجازه خواندن نمی‌دهد. بابای من افراطی نشد.

امروز که کتاب را ورق می‌زدم تا درباره‌اش بنویسم دیدم که در صفحه آخرش نوشته‌ام: «... من دیوانه‌ام؛ مطمئن‌ام.»

و با تشکر فراوان از مسعود عزیز.


پ ن:

* وقت نشد ویرایشش کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 13:35  توسط محمدامین  | 

قبل از خواندن باید این را بدانید که هرچند من موضوع اصلی فیلم را در نوشته‌ام، گفته‌ام؛ اما از نگاه بسیاری از منتقدان نباید درباره جزئیات این فیلم توضیح داد زیرا به تجربه تماشای فیلم لطمه خواهد زد و به نوعی لذت تدریجی تماشای فیلم را از مخاطب می‌گیرد. پس اگر فیلم را در دسترس دارید اول آن را ببینید.

از نگاه زیست‌شناسی هیچ مانعی برای این‌که نتوان انسان را مانند سایر جانوران شبیه‌سازی کرد، وجود ندارد. به علاوه اینکه هیچ‌کس هم نمی‌تواند ادعا کند این اتفاق تاکنون نیافتاده است. تنها مانع انجام‌نشدن این پروژه (و یا در صورت وقوع، تنها عامل آشکارنشدن آن) دلایل اخلاقی است که هنوز بر سر آن بحث است.

این اتفاق در نگاه اول می‌تواند برای جامعه بشری مفید واقع گردد و بسیاری از ناهنجاری‌های وراثتی و اکتسابی را ریشه‌کن کند اما نگاه دوم که همان دیدگاه اخلاقی و مذهبی است از انسان بودن این موجودات می‌گوید و اینکه آن‌ها هم عاطفه دارند و آنی‌بودن زندگی آن‌ها علاوه بر این‌که خود شخص را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد، ممکن‌است باعث بروز ناهنجاری‌های اجتماعی ناگواری شود.

فیلم تلخ «هرگز رهایم مکن!» به کارگردانی زیبای «مارک رومانک1» قصه‌ی احساساتی است که میان انسان‌های احتمالی حاصل این تئوری پدید می‌آید. آدم‌هایی که ساخته شده‌اند برای نجات دیگر انسان‌ها.2 این فیلم که براساس رمانی انگلیسی، نوشته نویسنده ژاپنی « کازئو ايشي گورو3» ساخته شده، روایت انسان‌هایی است که تربیت شده‌اند برای مرگ. داستان با به تصویرکشیدن زیبای عشق، محبت و حسادت میان شخصیت‌ها، از انسانیتی می‌گوید که در صورت انجام این پروژه بوجود می‌آید. اگرچه داستان، احساسات این انسان‌ها را بین خود ایشان به پایان برده و به حوادث احتمالی حاصل از این ماجرا نگاهی ندارد؛ اما همین روایت تلخ کافی است تا بیننده از عواقب این اتفاق بترسد.

در این فیلم علاوه بر تصویربرداری بسیار زیبایش، بیش از هرچیز بازی سه شخصیت اصلی، چه در دوران نوجوانی4 و چه کودکی5 بسیار تاثیرگذار است و شاید این موضوع، نه به خود اشخاص که به بازیگردانی بی‌نظیر فیلم بازگردد.

و این‌که می‌توانم این فیلم بسیار زیبا را تلخ‌ترین فیلم عمرم معرفی کنم.

«««««««««« 7/10

+ اگر به قصه‌های آرام و تلخ علاقه‌ای ندارید، نبینید.

 

پ ن:

1. Mark Romanek

2. از این رمان که در فهرست سايت آمازون در بين ۱۰۰۱ كتابي كه پيش از مرگ بايد خواند در رتبه اول قرار دارد، دو ترجمه به فارسی وجود دارد:

الف) هرگز رهایم مکن، ترجمه سهیل سمی، انتشارات ققنوس

ب) هرگز ترکم مکن، مهدی غبرایی، نشر افق

 

3. Kazou Ishiguro

4. «کری مولیگان(Carey Mulligan)»، «اندرو گارفیلد(Andrew Garfield)» و «کیرا نایتلی(Keira Knightley

5.  “Isabel Meikle-small”, “Charlie Rowe” And “Ella Purnell”

×. نوشته مسعود درباره این فیلم: «منو تنها نذار» دراین دل تاریکی
×. 
اطلاعات بیشتر 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 12:48  توسط محمدامین  | 

مانده‌ام چطور در دو روز سی نفر کامنت گذاشته‌اند آن وقت آمارگیر میگوید طی سه روز گذشته فقط ده نفر وارد وبلاگ شده‌اند!! جن؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 8:37  توسط محمدامین  | 

پنجاه و یک دقیقه است که فکر می‌کنم چه و چگونه بنویسم که ته خوشحالی خودم را نشان بدهم؟! مشکلی است که هنوز جوابی برایش نیافته‌ام. آدم اگر عصبانی باشد؛ یا خیلی عصبانی باشد یا بیشتر می‌تواند با نعره و عربده و فحش و قهر و هر راه رایج دیگری، ته تهش را ابراز کند اما این‌که بخواهی به یک گروه شصت هفتاد نفره در یک پست بگویی که چقدر برایت این چند روز خوش گذشته یا این‌که چقدر راضی‌ای از هدیه‌هایی که گرفته‌ای را نمی‌دانم راهش چیست! حتی در یک جمع دوستانه هم همیشه این مشکل را داری. وقتی کادو می‌گیری باید چه عکس‌العملی داشته باشی؟ لبخند؟ هیچ تاثیری در دل طرف مقابلت ندارد جز یک نفر! هرگز او را راضی نمی‌کند. جیغ؟ عمرا اگر بدرد بخورد. نمی‌دانم هر کاری که بگویید را تست کرده‌ام هیچ‌کدام تاثیرگذار نبوده‌ است. مانده‌ام چطور این پست را آن‌طور که می‌خواهم بنویسم؟ خب حالا که فهمیدید بلد نیستم شادی‌ام را ابراز کنم خودتان هم بفهمید و بفهمید که چقدر شادم کردید!

پ‌ن:

1. یک تولد غافلگیرکننده دیگر هم دوستان گرفتند و همه آن چیزهایی که نیاز داشتم را تکمیل کردند. الان من وسایل صورت شنا را کامل دارم به انضمام کل نوشته‌های باحال جلال‌آل‌احمد و یک جلد نهج‌البلاغه که هنوز از دیدن جلدش سیر نشده‌ام...

2. واییی!!! دیشب فهمیدم کل عکس‌های برنامه افطار هیئت تیراندازی که گرفته‌ام فرمت شده. دلم نسوخت. حالا یادم آمد که همه عکس‌ها تولدم هم فرمت شده. واییی! چه فجاعتی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 8:0  توسط محمدامین  | 

همیشه از این‌که روز تولدت بیاید، می‌ترسی. ترس نه! دلهره‌ای آشنا. مثل یک استرس دوست‌داشتنی. مثل این‌که بخواهی با کسی که دوست داری ملاقات کنی و در عین حال استرس داشته باشی. شیرین است. همیشه می‌دانم یک روز تکراری است؛ بی هیچ تفاوتی. و من به خاطر این‌که کمی شیرین‌تر شود هرسال از چند روز قبل به همه می‌گویم. اثر هم دارد. پارسال فقط یک "ادکلن" هدیه گرفتم و مشتی اس‌ام‌اس. امسال اما موبایل ندارم که به بقیه خبر دهم. مشکل بی‌موبایلی هم چیز جدیدی نیست. حتما می‌دانید که چقدر شکستنی‌است موبایل‌های این دوره‌زمان. من هم ششمینش را همین چند روز پیش لت و پار کردم. با این حال به خیلی‌ها گفته بودم فردا چه روزی است. به خیلی‌ها هم گفته‌ام که چه لازم دارم ولی کو گوش شنوا. البته خوب می‌دانم که رفقای من هم مثل خودم پول ندارند که بخواهند خرج کنند. امشب بعد از این‌که یعقوب و صادق و امیرحسین آمدند و فرهنگ غلط اندرغلطشان را به جا آوردند بعضی جاهای بدنم درد می‌کرد و خسته بودم. وقت رفتن‌شان مشتی هدیه به‌درد بخور جا گذاشتند که دوست خواهم داشت. هدیه برای من هرچقدر کوچک باشد ارزش دارد. امشب حسین هم زنگ زد و تبریک گفت. هر چقدر من به او بی‌اعتنایی می‌کنم بیشتر به فکرم است. همین تبریک‌ها هم ارزشی ندارد ولی یک جورهایی به خودت ثابت می‌کنی که چقدر آدم به فکرت بوده‌اند. امشب وقتی صادق و یعقوب و امیرحسین رفتند صدای مریم از اتاق می‌آمد که می‌خواند:

«اما، درین زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

شاد و شکفته، در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

امشب هزار دختر همسال تو، ولی

خوابیده‌اند گرسنه و لخت، روی خاک.»

همیشه آخر تولدی، که همیشه حسرتش به دلم مانده‌است، به این فکر می‌کنم که یک سال چه کرده‌ام و همیشه سعی می‌کنم به این موضوع فکر نکنم. فرار از واقعیت!

 

پ‌ن:

1. روز پزشک مبارک!

2. امیرحسین هم هدیه داد. یک پیرهن سرمه‌ای، فیت خودم!

2. شعر از مجموعه "دیر است گالیا!" هوشنگ ابتهاج.

3. نمی‌دانم فردا چه می‌گذرد ولی به این فکر می‌کنم که تا قبل از اذان صبح هنوز از نگاه یونیسف من یک کودکم.

4. فردا بروم برای گواهی‌نامه ثبت‌نام کنم. کارت‌ملی‌ای که نرسیده را پیگیری کنم. برای کسر خدمتم جستجو کنم. برای بزرگ شدن و هزار کار دیگر تلاش کنم و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 3:57  توسط محمدامین  | 

گفتم هوایی عوض کرده باشیم...!

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 7:15  توسط محمدامین  | 

همه وسط صحبت کردن یادشون میاد که بپرسن
تو کل عمر بابرکتم یه نیم ساعت بیشتر ندیدمش. از بیرم زنگ زده میگه چن شدی؟
دختره میگه به من یکی بگو به بقیه نمیخواد بگی
اسمال که اصلا میگه نام کاربریتو بگو رتبتو نگو! 
به سه نفر گفتم ممنون که نتیجمو نپرسیدید. همون موقع گفتن حالا جون من چن شدی؟
"و وقتی به همه جواب نمیدم همه میگن به "محمد میگم ازت بپرسه
و من امیدوارم عقل محمد سر جایش باشد و کاری به کارم نداشته باشد/

--

مثلا به چه درد شما میخورد که بدانید چند شده ام؟ ها؟

--

همش دو روزه مامان رفته مسافرت. ظهر لباسها رو جدا کردم ریختم تو لباسشویی و دکمه استارت. الان (ساعت یک بامداد) بابا میگه دکمه wash رو زدی؟

میرم و دکمه رو میزنم.

نیم ساعت بعد بابا میگه پودر رختشویی ریختی؟

--

عمم زنگ زده میگه «هه! فک کردی ما خبر نداریم ؟تبریک میگم مجاز شدی.» و من هاج و واج هی پلک میزنم!

--

و تنها همانی که فکر نمیکردم کمکم کند به درد بخورترین است...

-

اینجا تجربه میکنیم... به خدا!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 23:58  توسط محمدامین  | 

از وقتی آرایش‌گر قبلی کابینت‌سازی زده یک ماهی میگذره و من در این یک ماه دربه‌در دنبال یک آرایش‌گر به‌درد بخور می‌گشتم. امروز مجبور شدم یکی را انتخاب کنم. رفتم سراغ شاگرد همان قبلی که چندباری زیر قیچی‌اش رفته بودم. در این یک ماه خیلی حساسیت نشان داده بودم که زیر دست آدم ناشی نروم و از قضا این آرایشگر مرا سپرد به شاگردش که بسیار تازه‌کار بود و البته ناشی! و هی تراشید و هی تراشید و گاهی هی شانه‌ کرد و هی شانه کرد و گاهی هی آب پاشید و هی آب پاشید... خلاصه یک مویی در آمد آینه انواع کش و قوس‌های روزگار.

حالا که ساعتی می‌گذرد با روغن و آب و هزار داروی دیگر جوری به فرمی نه‌چندان دلچسب ولی قابل تحمل گیرش داده‌ام. خدا را شکر. به همین هم راضی‌ایم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 3:1  توسط محمدامین  |