تبليغاتX
نوبهار

نوبهار

نوشته های راه و بیراه محمد امین نوبهار

برکه اول –1

این هفت آب انبار که در اندازه‌های مختلف و زمانهای‌ متفاوت ساخته شده است. در فاصله‌کمی نسبت به هم قرار دارند و در مسیر رود خانه فصلی بنام بزئرد (bezerd) در محله ناسگ، واقع می‌باشد، از این هفت آب‌انبار، پنج حلقه ‌آن دارای سقف گنبدی شکل و دوحلقه دیگر بدون سقف است که بزرگترین و معروفترین آنها به برکه حاج ابوالحسن موسوم گردیده است ... گنبد آب‌انبار{ها} با سنگ ملاط گچ ساخته شده و با ساروج اندود شده ‌است.

 

برکه دوم 2

ساروج از ابتکارات معماران ایرانی در دوران بسیار کهن است. برای ساختن آن نخست خاک رس و آهک را به نسبت شش و چهار مخلوط می‌کنند و گلی سفت می‌سازند و دو روز آن را ورز می‌دهند. بعد قسمتی از خاکستر کوره‌های حمام را با مقداری مواد الیافی لوئی (تخم و پرزهای نوعی نی است) به آن اضافه می‌کنند و مخلوط تازه را با چوبهایی به قطر ده سانتیمترمی‌کوبند تا به خوبی باهم عجین شوند.

در دروان گذشته، ساروج از اهمیت خاصی برخوردار بوده و جهت ساختن حوض، پل، آب‌انبار، برکه، گرمابه و بنای خانه و سد کاربرد داشته‌است. ساروج یکی از مصالح قدیمی مصرف‌شده در ایران و بعضی کشورهای کنارهٔ خلیج‌فارس می‌باشد که تاریخ شروع کاربرد دقیق آن را نمی‌توان حدس زد، ولی نمونه‌هایی ۷۰۰ ساله از ساروج هم‌اکنون در نقاط مختلف ایران یافت می‌شوند.

 

برکه سوم –3

برکه‌ی وسط شهر من/ آی مردم!/ دارد می میرد/ روی سینه‌اش را سبک کنید لطفا/ صورتش را بشویید/ گلویش را تازه کنید/ تا شیون زخمی‌اش/ تا عطش باران زده‌اش/ تا کلاه طوفان دیده‌اش در برابر شلاق‌های آفتاب/ در هیاتی سکرآور و تاریخی/ قد علم کند/ او هم حالا می گوید کاش حالا نبود/ کاش دهانش را پر از لجن نکرده بودند و نمی‌کردند/ کاش کمی آسمان برایش گریه می کرد/ و قد برافرازد و بلند بگوید: کاش مرا نمی ساخت/ تا ویران نشوم/ دورت می‌چرخم/ شاید مرا ببخشی/ آی برکه ی بزرگ وسط شهر من!/ آی مهربانی ات از گذشته تا همیشه/ دورت می چرخم

 

برکه چهارم –4

{ همان گونه که شاهد هستيم ايراد اساسي در بناهاي تاريخي که در دوره هاي مختلف تحت برنامه مرمت قرار گرفته بندکشي سيمانی با روش‌هاي مختلف است (سيمان سياه- سفيد- مخلوط سيمان و خاک سنگ)

غالبا عامل فرسايش در بناهاي بازسازي شده غير فني به دليل استفاده مفرط از ملات و اندود سيمان و پوشش‌هاي سنگي و عايق به وضوح مشخص است که اين امر در بناهاي تاريخي واجد شرايط هم مشخص است.

چرا که در دوره هاي متوالي احيا و مرمت‌هاي اضطراري به دليل عدم وجود کارشناس و استاد کار متخصص و ديدگاه مرمتي منجر به بازسازي غير فني بنا شده که بعد از طي يک مدت کوتاه شاهد ضايعات جدي‌تري در بنا مي شويم که اين ضايعات به دليل افزايش صعودي رطوبت منجر به تخريب بدنه‌ها، جداره‌ها، تزيينات و سطوح باارزش بنا و شالوده اصلي بنا مي شود. اين امر وقتي نمايان مي گردد که شاهد متلاشي شدن بنا و چاره‌انديشي و احياي آن به طور عملي ارائه مي‌شود...}

 

برکه پنجم - صحبت نو: هفت‌برکه محوطه‌سازی می‌شود.

عملیات مرمت برکه‌های واقع در پشت سپاه پاسداران که به «هفت‌برکه» معروف‌اند با تصویب شورای شهر و زیر نظر شهرداری آغاز شده است. از آنجا که این برکه‌ها به عنوان میراث فرهنگی ثبت شده‌اند، این عملیات با هماهنگی سازمان میراث فرهنگی انجام می‌شود. این طرح شامل مرمت، فضاسازی اطراف برکه‌ها و نورپردازی آنهاست.

صلاحی در خصوص نحوه‌ی اجرای عملیات هفت برکه که نارضایتی‌هایی را هم به وجود آورده، اظهار کرد: سیمان‌کاری رویه‌ی برکه‌ها به منظور حفاظت از آنها انجام می‌شود. بعداً روی این سیمان را با کاه و گل می‌پوشانند تا هم خود برکه‌ها حفظ شوند و هم زیبایی بصری‌شان. سخن از حفظ این آثار که به میان می‌آید، صلاحی اشاره‌ای به کاری غیر اخلاقی و موهوم می‌کند که اخیراً در مورد برکه‌های حاج اسداله و کل انجام شده است و کسانی با رنگ روی دیواره‌ی آنها مطالبی نوشته‌اند. او می‌گوید به دلیل در دست نبودن شماره تلفن یا یک شاهد، پیگیری قضایی سخت شده است، ولی امیدوار است هر چه زودتر تابلویی از سازمان میراث فرهنگی در آنجا نصب شود تا علاوه بر شناسایی ارزش بنا به گردش‌گران، هشداری بر انجام این گونه اقدامات هم باشد.

 

برکه ششم –

چند روز است داربست‌هایی را که بر سقف برکه دوم هفت‌برکه سنگینی می‌کنند را می‌بینم ولی انتظار مرمت و بهسازی آن، خیالی خوش است. اما امروز که از مدرسه برمی‌گردم استادبناهای ساده‌ای را می‌بینم که بر داربست‌ها ایستاده‌اند و مثل یک پیاده‌رو یا هرچیز عادی دیگر سقف یکی از آثار ملی ایران را سیمانی می‌کنند. شاکی می‌شوم و در جواب شکایتم، دو تا جوان لاری را می‌بینم، یکی مهندس معماری و دیگری مهندس عمران و شاغل در شرکت نماسازان لارستان. از گفت و شنودها مشخص می‌شود که شهرداری این بنای تاریخی را به این شرکت واگذار کرده تا با شش  نیم میلیون تومان آن را مرمت و بازسازی کنند. می‌گویم: <این‌طور که شکل و فرم اصلی برکه از بین می‌رود و دیگر اثر تاریخی‌ای باقی نمی‌ماند!> و در جواب نامه‌ای از میراث‌فرهنگی نشان می‌دهند که این‌کار تایید شده است.

برای عکاسی از داربست‌ها بالا می‌روم تا از نزدیک شاهد بسازم. اوستای بنا تا مرا می‌بیند بحث بحران مالی را وسط می‌کشد و من اقرار می‌کنم که در جریان نیستم. بالای برکه ایستاده‌ام و عکس می‌گیرم. دوباره اوستا می‌گوید: <خب! بروید و بنویسید که شهرداری کار خیر می‌کند و آثارباستانی را احیا می‌کند.> و من یاد روزی که ارگ یزد را با لودر خراب کردند می‌افتم و این‌که چگونه سیل عظیم خبرها آن‌ها را مورد هجوم قرار داد. مشکل این‌جاست که فکر می‌کنیم لودر خراب می‌کند و سیمان درست! دو مهندس از من می‌پرسند: <به شکل قدیمی‌اش بماند بهتر است یا سیمانی شود؟> و ادامه می‌دهند: <این‌طور بیشتر قدمت می کند یا شکل اصلی؟> شاید حرف ایشان درست باشد اما آیا با خود فکر کرده‌ایم که چرا یک اثر باستانی را بازسازی می‌کنیم؟ اگر هدف ماندگاری است پس همان بهتر که کلا خرابشان کنیم و از اول با مصالح امروزی بسازیمشان. بهتر نیست؟ اگر هدف زیبایی باشد چطور است مرمرین و رنگ‌کاریشان کنیم؟ جالب این جاست که این حرف‌ها همه و همه در حالی‌ست که هر هفت برکه پر از آشغال و خاکستر است و هر روز دیوار های داخلی آنها‌ ترک‌های بیشتری را بر تن خود احساس می‌کنند و ما به ظاهر برکه‌ها نگاه می‌کنیم. نه! ما می خواهیم که با نگاه به این آثار به هنر سرانگشتان‌ اجدادمان پی ببریم نه این‌که رکورد بزنیم و به زیبایی آن افتخار کنیم. این‌ها تاریخ ما هستند. پس نباید ملاک‌مان تاییدیه میراث فرهنگی یا هر ارگان مسئول دیگری باشد. ملاک ما این‌که فلانی این‌ کار را کرده نیست! شاید آنها اشتباه می‌کنند. بهتر نیست کمی خود برای خود بیاندیشیم.

 

برکه هفتم -5

{...اولين گام طرح احياء بنا زدودن اندودهاي سيماني و بندهاي مياني بنا در دستور کار قرار مي گيرد.

لذا يک نهاد مرمتگر بنا بر اساس الگوهاي ارائه شده طرح مرمت اقدام به زدودن لايه ها و بندهاي زائد مورد نظر مي نمايد که اين امر همانا با ضربات پي‌درپي تيشه و چکش به بدنه‌ها و نيز جداره‌ها و متلاشي‌نمودن لبه خود آجرها مي گردد.

در اين زمان نيز نهاد مرمت‌گر قصد احياء بنا را داشته اما خود با دست کارشناسانه اقدام به صدمه جدي بنا مي کند.

اما چاره چيست؟

1-      قبل از آغاز هر گونه عمليات مرمتي، بنا بايد کاملا شناخته شده و مطالعات آسيب شناسي به طور کارشناسي صورت پذيرد.

2-      در بناهايي که مرمت هاي غير اصولي صورت پذيرفته نسبت به حذف اقدامات مربوطه اقدام کرده که اين امر جزء رعايت موارد ذيل امکان پذير نخواهد بود:

الف: استفاده از مطالعات دقيق آسيب شناسي

ب: استفاده از استاد کاران با تجربه و آشنا به امر مرمت ابنيه تاريخي

ج: اجراي کار به روش روزمزدي...}

 

منابع:

1. راهنمای گردشگری شهر گراش/ ناشر: سازمان ایرانگردی و جهانگردی استان فارس/ گرداورندگان: عبدالعلی صلاحی، مهدی آیینه افروز، مهدی جباری/ زمستان 1382

2. به نقل از ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد/ ساروج/ http://fa.wikipedia.org

3. شعر گراش/ مصطفی کارگر/ (با تلخیص از شعر برکه (پست 168)) http:// mavvaj.persainblog.com

4و5. حسن سلطاني - کارشناس حفاظت از ابنيه سازمان ميراث فرهنگي همدان/ http://chtn.ir/

 

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 0:39  توسط محمدامین  | 

آشَبا کِل بکَشی کلتو اِز دل بکَشی آسمون شادِن و تک‌تک صَداءِ سَنْدُلِسِنْ که سُتایی لِه‌اِ تَشْ...

این شعر رو وقتی کلاس پنجم بودم واسه عروس دومادای تحت پوشش کمیته امداد خوندم. یادم هست اون‌روز همه از این شعر تقریبا طولانی خوششون اومد الا من. چون هنوز مفهومشو نمی‌دونستم و این اولین باریه که یه جای به‌درد بخور از اون استفاده مي‌کنم و اولین باریه که یک نامزدی را به دو نفر تبریک می‌گم.

نامزدی آقای مهدی‌قنبری، با نام مستعار aseman، را به سرکار رافینی و تمامی کاربران اندیشه‌نوین و همچنین نامزدی خانم بدریه قدسی، ملقب به Rafini، را به آقای آسمان و جامعه دختران دانشجوی شهرشان شاباش می‌گم.

پ‌ن: این پست در اوج خودباوری و کمال ناباوری ارسال می‌شود.

+ نوشته شده در  88/08/26ساعت 21:30  توسط محمدامین  | 

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگير و افسرده است

نه سرودی، نه سروري

نه هم آوازي، نه شوري

زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است

يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است

اين چه آييني ؟ چه قانوني ؟ چه تدبيري است ؟

من از اين آرامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر

من از اين آهنگ يكسان و مكرر عاصي ام ديگر

من سرودي تازه مي خواهم

جنبشي، شوري، نشاطي، نغمه اي

فريادهايي تازه مي جويم

من به هر آيين و مسلك 

كاو كسي را از تلاشش باز دارد ياغي ام ديگر

من تو را در سينه ی اميد ديرين سال خواهم كشت

من اميد تازه مي خواهم

افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم

كرم خاكي نيستم من تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش

نيستم شبكور كز خورشيد روشنگر بدوزم چشم

آفتابم من كه يك جا، يك زمان ساكت نمي مانم

با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش

من تن بكر همه گلهاي وحشي را نوازش مي كنم هر روز

جويبارم من كه تصوير هزاران پرده در پيشاني ام پيداست

موج بيتابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي آورم هر روز 

كرم خاكي نيستم من، آفتابم

جويبارم، موج بي تابم

تا به چند اينگونه در يك دخمه بي پرواز ماندن

تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن

شهپر ما ، آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت

زانوي نصف النهار از پايكوب پر غرور ما چو بيد از باد مي لرزيد

اينك آن آواز و پرواز بلند و اين زمين گيري؟

اينك آن همبستري با دختر خورشيد

وين همخوابگي با مادر ظلمت ؟

من كه هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد

گردن من زير بار كهكشان هم خم نمي گردد

زندگي يعني تكاپو، زندگي يعني هياهو

زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه ی نو

زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه ی نو

زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد

زندگي بايست در پيچ و خم راهش ، ز الوان حوادث رنگ بپٍذيرد

زندگي بايست يك دم، يك نفس حتي ز جنبش وا نماند

گر چه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد

زندگي همچنان آب است ، آب اگر راكد بماند

چهره اش افسرده خواهد گشت و بوي گند مي گيرد

در ملال آبگيرش ، غنچه لبخند مي ميرد

آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند

مرغكان شوق در آيينه تارش نمي جوشند

من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ

من ز مرگ از آن نمي ترسم كه پاياني است بر طومار يك آغاز

بيم من از مرگ ، يك افسانه دلگير بي آغاز و پايان است

من سرودي را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم

من سرودي تازه مي خواهم

كش گوش كس نشنيده باشد

من نمي خواهم به عشقي ساليان پابند بودن

من نمي خواهم اسير سحر يك لبخند بودن

من نه بتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن

من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن

من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم

من زبانم لال، حتي يك خدا را

بارها او را پرستيدن نمي خواهم

من خداي تازه مي خواهم

گرچه او از آتش قهرش

بسوزاند سراسر ملک هستی را

گرچه او رونق دهد

آیین مطرود و حرام بت پرستی را

من به ناموس قرون بردگی ها

یاغی ام دیگر

قلب من با هر تپش يك آرمان تازه مي خواهد

سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد

من به ناموس قرون بردگي ها ياغي ام ديگر

ياغي ام من، ياغي ام من

گو بگيرندم، بسوزندم

گو به دار آرزوهايم بياويزند

گو به سنگ ناحق تكفير

استخوان شعر عصيان قرونم را فرو كوبند

من از اين پس ياغي ام ديگر


پ ن:

1. شعر از "هوشنگ شفا"

2. این نسخه، کاملترین نسخه این شعر در تمام اینترنت است.

3. اگر شعر را نخواندید و مستقیما سراغ پانوشت آمده اید، پیشنهاد می کنم قسمتهای آبی را حتما بخوانید.

4. این چند روزه اینقده دلم هوس نوشتن کرده بود که گفتم به اینجا برسم یه شبه 100 تا پست میدم ولی انگار نه... فکر می کنم این چند هوایی شدن هم یه ربطی به کنکور داشته باشه...

5. هرچند خودم هم با این نمونه پست دادن مخالفم ولی برای خالی نماندن عریضه لازم است.

6. بروید ایمیل بزنید پیکاسا را باز کنند، تا با عکسهایم روشنتان کنم...

7. یاغی ام دیگر...

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 22:46  توسط محمدامین  | 

"فهرست شیندلر" بهترین فیلمی است که تا به حال دیده‌ام.

88.7.24 پدرم همیشه می گفت آدم به سه چیز در زندگی نیاز داره: دکتر خوب, پدر روحانی بخشنده, و یک حسابدار زیرک.

دست به هرکاری زدم, حالا میفهمم علت شکست من نبودم؛ چیزی کم بود. حتی اگه میدونستم کاری از دستم ساخته نبود؛ چون چنین چیزی رو نمیشه به وجود آورد. و علت شکست و موفقیت در همین چیز نهفته است.  شانس؟  -جنگ!

دیشب خواب دیدم فقیرم و تو یه اتاق با  دوازده نفر دیگه زندگی میکنم؛ اما و.قتی بیدار شدم  دیدم فقیرم و با دوازده نفر دیگه تو یه اتاق زندگی میکنم. خنده داره؟ - باید بخندم.

-تو پشت دیوارهای بسته زندگی میکنی دیوارها مشکلی نداره. محدودیتها منو خسته میکنه. مهم اینه که اون دیوارها از اومدن آلمانی ها جلوگیری میکنند.

از این بدتر وجود نداره. این پایین ترین نقطه است این خیابون فقیر نشین یعنی آزادی.

-اما ازش پرسیدم چرا منو میزنی؟ گفت: چون میپرسی چرا تو رو میزنم.

پ ن:

1. دیالوگ‌های باحال هر فیلم را یادداشت می‌کنم.

2. می‌گویند روز "دختران" است. من هم این روز را به همه دخترانی که برای مرزهایشان ارزش قائلند تبریک می گویم. (این هم پایان شترسواری ما!)

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 19:36  توسط محمدامین  | 

وبلاگ نویسی یک بیکاری + یک اعصاب راحت می خواهد تا راحت بشود سفره دلت را بی دغدغه برای مردم باز کنی... مردمی که شاید نمیشناسی...

عکس تزئینی است؟

و کنکور نه بیکاری است و نه یک اعصاب سالم برای شما میگذارد...

در نتیجه: شاید ماهی یکبار آمدم اینجا... شاید هم نیامدم...

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت 20:3  توسط محمدامین  | 

برای دیدن سایز بزرگ اینجا را کلیک نمائید...

پ ن: راجع به فلاکت آپلود این عکس خواهم نوشت...


+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 20:45  توسط محمدامین  | 

بعد از سحر دو روز است که خوابم نمی‌برد. دیروز وقتی خوابیدم نه و نیم صبح بود و حول و حوش پنج از خواب بیدار شدم. مجبورم وقتم را با کامپیوتر و لپ‌تاپ و تلویزیون و کتاب سپری کنم. <مدیر مدرسه> جلال را که چند شب پیش از مسعود و به پیشنهاد محمد گرفته بودم را پریروز تمام کردم، کتابی بس جالب و خواندنی بود که در فرصتی دیگر مختصری از آن خواهم نوشت. امروز بعد از سحر کتاب <روزهای جوانی> محسن مومنی را که از نمایشگاه سرچارراه طاووس لار خریده بودم و دو فصل اولش را همان سر ایستگاه گراش خوانده بودم را از فصل سوم ادامه دادم. روی لیاف و زیر سانترال... کم‌کم که سانترال یخ کرد پاهایم هم به تبع آن یخ کردند و زیر پتو قایمشان کردم. دیشب { ... } همان اطراف می‌پلکید و کار خاصی را نمی‌کرد یا اگر می‌کرد آنقدر در کتاب گم و گور شده‌بودم که حواسم به آنجا نباشد. دستم را بی‌اختیار بو کردم. از فکر کتاب آمدم بیرون به دوران کودکستان پرت شدم. بوی خمیر بازی آن زمان را می‌داد. اول سال خمیر و مداد و کتاب‌هایمان را که خودمان خریده بودیم یا لااقل پولش را داده بودیم ازمان می‌گرفتند و در کمد نقره‌ای گالوانیزه و چندساله کلاس می‌گذاشتند. کلیدش هم تمام وقت دست خانم‌معلم بود تا مبادا اراذل کلاس چشم چپ به آنها بیاندازند. فکر می‌کنم هر چند ماه یک‌بار هم مامان و بابا را می‌خواستند تا هر ذخیره‌ای که تمام شده را دوباره خریداری کنند و به خزانه بدهند. با این حساب کیف‌هایمان فقط جای تغذیه بود و شاید چند مداد.

هر روز جیره داشتیم. ساعت خمیربازی حالی می‌داد. سراپا رقابت بود. هر کس با سلیقه‌تر بسازد برنده بود. کلاس یک‌طرفش را دخترهای نازنازی و یک‌طرفش را پسر‌های اتوکشیده و در مواردی کک‌مکی و از قشر ضعیف جامعه تشکیل می‌دادند و گوشه راستش را یک صندلی زرد خالی مثل همه صندلی‌های زیر پای ما تشکیل می‌داد که صاحبش به گمانم در برکه افتاده بود و مرده بود. بالای سر او مثل بالای سر همه بچه‌های دیگر قارچ‌هایی عکس‌دار بود  که در این مورد درون درواز‌ه‌اش عکس‌ سه در چهار یک پسر افغانی!

...خمیرهای آن موقع اکثرشان در بسته‌های دوازده‌تایی درون یک جعبه زرد رنگ با آدمکی خمیر بودند که البته هجده‌تایی‌اش هم گیر می‌آمد... بعد که ما به دبستان رفتیم از این خمیرهای سطلی به بازار آمد...

همیشه سعی می‌کردم در تمام این کلاس که گل یاس نام داشت بی‌رقیب باشم و این هم از همان غرور ویژه است. یادم هست بین پسرها همیشه بهترین سازه را من داشتم و با دختران هم رفیق بودم و مشکلی نداشتم باهاشان پس همیشه احساس سربلندی می‌کردم. بهترین ساخته‌ام شاید همان درخت کوچک با لانه‌ی حاوی تخم‌های زرد یا سبد تخمی شنل قرمزی‌ام بود... الان که فکر می‌کنم می‌فهمم که چقدر باهوش بوده‌ام که خودم درک کرده بودم برای جلوگیری از احساس تضاد طبقاتی بین بچه‌ها همه را قاطی می‌کردند و بعد جیره‌بندی و ... چه خوب بود با تمام شیطنت‌هایش‍!

 

+پ‌ن

1.      /15 شهریور 1388/ دو سه روز پیش به نتیجه رسیدم که این بو خود بهخود تولید میشود {...} باید بگرم ببینم از کجا می‌آید؟!

2.      {...} = سانسور

3.      دوست دارم باز برگردم به کودکستان؛ خوش به حالشان

4.      و من چقدر معلم ها را دوست دارم.

5.      یادم رفت.

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 13:16  توسط محمدامین  | 

سلام

الان که تلویزیون را می‌دیدم مسجدالاقصی را نشان می‌داد با آن گنبد زرد نیم تخم‌مرغی و ساختمان هشت‌ضلعی آبی‌رنگ که تلفیقی به یادماندنی در ذهن هر کدام از ما است.

یادش بخیر یک شوهرخاله دوست داشتنی داشتیم که سن‌اش از مادربزرگم هر بیشتر بود. با این حال خیلی دوستش می داشتیم چون روز عید فطر هر سال بیشترین عیدی را از او می‌گرفتیم. اصلا عید فطر را با او می‌شناختیم. <آجَسَن> با آن اندام درشت و هیکل با مسمایش از آن عیاران بود که نه تنها در خانه‌اش که فکر می‌کنم در شهر هم کسی جرات کل انداختن با او را نداشت و از آن‌سو فکر نمی‌کنم از او بخشنده‌تر و باحالتر هر پیدا می‌شد. <ملایی> بود و ملایی بود. یادم هست قبل از اینکه بیافتد و زمین‌گیر شود می‌آمد خانه بی‌بی و کتاب جودی و جوهری را باز می‌کرد برای زنان سیاه‌پوش روضه می‌خواند. آنجا هم دوستش داشتیم. بعدتر نمی‌دانم چه شد که هفت سال زمین‌گیر شد و کم‌کم خاک شد تا تمام شد. آجسن به بابا و مامان هم عیدی می‌داد و همه برایش بچه بودند. شنیدم هر جا ناحق می‌گفته‌اند می‌زده همه چیز طرف را با خاک یکسان می‌کرده تا درس عبرتی شود برای آیندگان؛ حالا نه‌ اینقدر ولی طرف را خوب ادب می‌کرده است. آجسن وقتی مرد همه زار می‌زدند. حتی آن پیرمرد کور دم‌در حسینیه که کلاه آبی دارد هم <بابام بابام...> می‌کرد. پدری بود برای همه؛ آن پیرمرد هم پدری داشت که شب به خانه‌اش برود و چیزی بخورد و راحت بخوابد. آجسن را خیلی دوست داشتم؛ او را با نیسان دهه سی‌اش و خیلی چیزهای دیگر هم می‌شناختم.

حالا غرض از نوشتن اینکه یک‌روز لب تالار طاق‌‌‌دار خانه آجسن که همان خانه خاله باشد با بی‌بی نشسته بودیم و آجسن مثل همیشه زیر دیوار و روی زمین روی یک‌دست خوابیده بود و نمی‌توانست تکان بخورد. هر از گاهی یکی را با فریاد و شاید به انضمام کسره تحقیر صدا می‌کرد و آبی یا نانی یا چیزی می‌خواست. همیشه هم پول در جیبش بود. خلاصه اینکه آن روز بین بی‌بی و او بحث زیارت و عتبات عالیات بود و آجسن که به تمام عتبات سرزده بود خاطره می‌گفت. آن روز به بی‌بی گفت که مسجدالاقصی اینی نیست که در تلویزیون نشان می‌دهند، مسجد واقعی کمی آن‌طرف‌تر است و بسیار داغان‌تر و آرزو کرد که روزی آزاد شود و بتوانیم زیارتش کنیم و من با خود گفتم:‌ <مگر آزاد می‌شود؟!!!>

امروز که سرچ می‌کنم می‌فهمم راست می‌گفته و اینی که نشانمان می‌دهند چیز دیگری است.

شاید باید هدف را باید تصحیح کرد تا آزاد شود، شاید هم روش.

پ‌ن: 

1. دلتان خواست صلواتی بفرستید برای آجسن من و همه مثل او.

2. 

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 10:12  توسط محمدامین  | 

قناعت وار

        تكیده بود

باریك و بلند

چون پیامی دشوار

                  در لغتی

با چشمانی

از سؤال و

           عسل

و رخساری برتافته

از حقیقت و

              باد

مردی با گردش آب

مردی مختصر

          كه خلاصهی خود بود

شنیدم امروز سوگ جلال است. جلالی که برای خودش میزیست و برای خودش تجربه میکرد و هر چه خوب بود را انتخاب میکرد. جلالی که نگاهش متفاوت بود.

«جلال آل احمد» را خیلی وقت است میشناسم اما بعد از خواندن  «مدیر مدرسه»اش شناختم نسبت به او چندچندان شده است و این را مدیون کتابخانه معتبر مسعود و انتخاب محمدام.

میگویند بر زیر دیوار آرمیده و بر دیوار چنین نوشته شده کهآرامگاه ابدی جلال آل احمد، مردی که در میقات خسی و در ادبیات کسی بود؛ همو که جلال آل قلم بود

و به راستی که هر دو را داشت. نگاه متفاوت و نقادانهاش مرا و هر خوانندهي چون مرا به خود جذب میکند و اینکه از هرچه دورنگی و تیپ و فیگور بدش میآید.

شنیدهام جلال مکتب هدایت را برای نوشتن پیش گرفته ولی خود صاحب سبکی است که دوستش میدارم. برونگرایی سبکش و نگاه نقادانه و زبان سرخ آن در داستان مدیر مدرسه موج میزند.

مدیر مدرسه را تحسین شدهترین داستان بلند جلال دانستهاند. او در مدیر مدرسه، مدیر مدرسه میشود چون به قول خودش: « ده سال الف و ب درس دادن و قیافههاى بهتزده بچههاى مردم براى مزخرفترین چرندى كه مىگویى... دیدم دارم خر مىشوم. گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان. دیگر نه درس خواهم داد و نه دم به دم وجدانم را میان دوازده و چهارده به نوسان خواهم آورد...»

البته این ایراد هم به او وارد است که همه را از بیرون میبیند و سعی نمیکند درون یا باطن افراد را درک کند.

نگاه متفاوت جلال به پشت میز نشینی و تمام اهالی حاضر در داستان و باز یادآوری خاطرات و جستجوی ته و توی هر اتفاق که همان نوستالوژی خاص اوست در مدیر مدرسه همه چیز را مرتبط ساخته تا ما را به آخر داستان ببرد.

جلال آل احمد همواره یک نویسنده سیاسی و منتقد بوده است گاهی اعتراضش تیره و تاریک و گاهی اعتراضش در شکل انتقاد محيط روشن فکري و بوروکراسي مدير مدرسه است و گاهی ... .

در این کتاب نویسنده فرهنگ را به زیبایی در محیطهای مختلف ترسیم میکند و در بعضی مواقع ارج و قرب می‌دهد و در بعضی مواقع سخت میکوبد.

نظرات آیتالله خامنهای نیز راجع به «جلال» که او را «آل قلم» میداند در جای خود خواندنیست:

« وجود چنين كسي براي يك ملّت كه به سوي انقلابي تمام‌عيار پيش مي‌رود، نعمت بزرگي است و آل‌ احمد به راستي نعمت بزرگي بود...

... آل‌ احمد كسي نبود كه بنشيند و مسلمانش كنند. براي مسلماني او همان چيزهايي لازم بود كه شريعتي را مسلمان كرده بود و اي كاش آل‌احمد چند سال ديگر هم مي‌ماند. »

 

پ‌ن: راست میگویند که بعضیها خودشات بیشتر از آثارشان میمانند... همین جلال آل قلم هم یکیش...

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 10:25  توسط محمدامین  | 

<چرا صفرگراش را نمی‌خوانم؟> عنوان نوشته‌ای است که باید چند روز پیش می‌نوشتم و فکر کردم این وبلاگ آنقدر ارزش ندارد یک پست از وبلاگم را به آن اختصاص دهم. اما حالا که این‌جا بحث شروع شده، بد نمی‌بینم که دلایلم را در اختیار عموم بگذارم.

صفرگراش وبلاگی‌است که چند وقت پیش در سیستم بلاگفا راه افتاد و چند پست آخرش را در وردپرس نوشته است. اصولا ملت گراش هم مانند اغلب مردم این مرز و بوم به رک‌گویی و در مواردی فحش و بدگویی علاقه زیادی دارند؛ به‌خصوص که در فضاهای دیگر نمی‌توان این حرف‌ها را زد. من فاصله زیادی بین علاقه‌مندی خیل عظیمی از ملت به صفرگراش و خیل ملت دوستدار کلیپ‌های به اصطلاح سوپر نمی‌بینم. اصلا این هم همان موضوع است. فکر می‌کنم دلیل عمده‌اش همین منع‌شدگی‌مان است و نمی‌توانیم جلو خود را بگیریم.

در این چند روز اخیر چند نفر با لبخندی ناشی از رضایت این سوال را از من پرسیده‌اند که <صفرگراش را میخوانی؟> و من در جواب مجبورم ناشیانه لبخند بزنم و راجع به صفرگراش بحث کنم تا مبادا جواب منفی من باعث این ذهنیت شود که با این ریشم از سری پایگاهی‌ها هستم.

اما من صفرگراش را جدا دوست ندارم و نمی‌خوانم. چون به هرچیز غیرخود بدبین است و همه را با ابزار فحش خطاب می‌کند و مهمترین دلیل شهرتش و اعتبارش هم همین فحش‌نوشتن است.

مهمترین دلیل من برای نخواندن این وبلاگ بی‌هویتی آن است، همانطور که گراش‌فردا را در زمان بی‌هویتی‌اش نمی‌خواندم. به نظر من بی‌هویتی نمادی از ترس است مطمئنا وبلاگی که این‌گونه خود را معرفی می‌کند از چیزی ترسیده است و جرات مستقیم و رودررو سخن‌گویی را ندارد.

و دلیل فرعی‌ام هم این است که سبک و سیاق زیبا و همان با احترام نوشتن را نمی‌داند و نباید هم انتظار محبت از سوی سوژه هایش داشته باشد و مطمئنا انتظار تصحیح در رفتار کسانی که از ایشان انتقاد کرده است، انتظاری دوردست است.

و این را هم خوب می‌دانم که آدمی که به این سبک می‌نویسند یا تازه به دنیای وسیع اینترنت دست‌یافته یا تازه به این سرویس علاقه‌مند شده است و بلاگ‌نویسی را میدانی برای توپاندن دیگران و ابراز آزادی می بیند. این را تجربه کرده‌ام و به‌ش ایمان دارم.

صفرگراش باید خوب بداند که همین مردمی که امروز حمایتش می‌کنند، زود‌تر از دیگر دوستانش جای خالی می‌کنند و او خواهد ماند و همان ترس به شکلی بزرگ‌تر.

+ من تاسف می‌خورم که مردم با صفرگراش بلاگ‌خوان می‌شوند و نه بلاگ‌هایی مثل روزنامه‌نگار شهر خاکستری، روی خط گراش، فرهمند.

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 4:10  توسط محمدامین  |