هو جميل
۶:۰۰ بيدار مي شوم به زحمت خود را ازلحافم جدا مي كنم. پتويم را مثل ديروز جمع نميكنم. دستشويي ميروم. وضو ميگيرم و به اتاقم ميروم.
نمازم را آنقدر تند مي خوانم كه گويي ذكرش را بعدا ميخواهم بگويم. آخر اگر دير بجنبم از مينيبوس جا ميمانم. لباسم را عوض ميكنم. صبحانهام را نميخورم. كيفم را برميدارم و به سوي خيابان روانه ميشوم. ايستگاهم كنار مسجد وليعصر است. راه زيادي نيست، اما با اين حال بايد بدوم.
۶:۲۰در خيابان يكطرفه كنار خانهمان مي دوم. كيفم بر دوشم سنگيني ميكند.ديشب، پرش كردهام از كتابهاي عجق و جق زيستشناسي كه براي طرح خوارزميام(۱) لازم داشتم. اگر امروز پس نبرم … جريمه مي شوم. هنوز ميدوم. اما هرچه ميدوم نميرسم. آنقدر ميدوم كه ديگر نفسم بالا نميآيد. دارم ميميرم.
۶:۳۵به ايستگاه ميرسم. حاجي با دخترش سر ايستگاه ايستاده.
واي! رفته است. حاضر نيستم با آقاي نام آور بروم. آخر دخترهاي سرخ آن مينيبوس آنقدر سر و صدا مي كنند كه آدم نمي تواند يك لحظه به فكر روزگار فلك زده خودش بيافتد.(۲)
۶:۴۰ گنجشكهايي پر ميزنند. زود از مسجد حوض رد مي شوم. هر قدم را تقريبا يك متر برميدارم. ميشمارم:يك، دو، سه، چهار، پنج، شش، . . .، هفتادوهشت، هفتادونه…نودوهشت، نودونه، صد. به مسجد الغدير ميرسم. مسجدي كه آخرين بار براي جلسهي:"سيري در كتاب هاي شهيد مطهري" به آنجا آمدهام. هنوز ميروم.
هنوز ميشمارم. صدويازده، اشتباه مي كنم، صدودوازده، …، خيابان خلوت است. هيچ دانش آموزي به چشم نميآيد. به حسينيه اعظم نزديك ميشوم. چند دختر منتظر آقاي نام آورند. زود از جلويشان رد ميشوم. دويستوهيجده،دويستونوزده، دويستوبيست. حسينيه اعظم با درب فلزياش را رد ميكنم. كمي ميدوم. كمي راه ميروم. استراحت نميكنم. ديرم شده است. هنوز ميشمارم. سيصدودوازده، سيصدوسيزده، سيصدوچهارده. به مسجد بدون ديوارامام سجاد مي رسم؛ و سمت راستش بقعه شيخ عبدالله و سمت راستترش مدرسه ي علميه .دوست دارم به زيرزمين عميق دسا نگاهي بياندازم.
از آنجا ميگذرم.
۶:۵۰ ميشمارم ۴۲۰ مسجد علي ابن ابيطالب، ۵۴۰ بيت الزهرا، ۶۱۰ بازمسجد سید الشهدا و حسينيه وليعصر و … .(۳)
خسته شدم.
تاكسي اي از دور چراغ ميزند، دست تكان ميدهم، ميايستد.
مي گويم: "لار؟"
سري تكان مي دهد. سوار مي شوم و مي رويم.
۷:۱۰ نفس عميقي ميكشم. كمكم دانشآموزان از كوچهپسكوچههاي تنگ و باريك و پيچ در پيچ شهر سر در ميآورند. خيابان از صداي بوق تاكسيها كه اغلب دانشآموزان را مدرسه ميبرند و مينيبوسها اشباع شده است. تنگي خيابان را هر رهگذري احساس مي كند. تاكسي آرام ميرود و نام آور سبقت مي گيرد.
گنجشكي هنوز كنار خيابان نشسته است. چند پسر ابتدايي ميگذرند. يكيشان خم مي شود. كفشش را در مي آورد و به طرفش پرتاب ميكند. گنجشك ميپرد. ديگر گنجشكي پر نميزند.
هنوز از شهر خارج نشده ايم. تابلو سبز پايان گراش به چشم مي آيد. مي گذريم. ديوارهاي كنار جاده سرشار است از تبليغات. درصد تاثيرش را نميدانم ولي حتما تاثير دارد.
جاده باريك است ولي احساس نميشود. سر پايينيها و سر بالاييها و پيچهاي جزيي جاده را پشت سر ميگذاريم. پليسراه؟!؛ كمربند را ميبنديم. چشمهاي تيزبين راننده تا ماتحت جاده زوم ميشود. پليسي نمي يابد. آرام از جلوي پليسراه رد ميشويم. راننده كمربندش را باز ميكند.كمربند من را هم باز مي كند. مسافران چيزي نمي گويند؛ من هم نمي گويم.
بزرگراه دكتر دادمان آنقدر بزرگ است كه راننده بتواند به راحتي از ديگران سبقت بگيرد. از چپ …از راست! همچنان سبقت ميگيرد. مسافران چيزي نميگوييم.
به لار مي رسيم. تابلو سبز ابتداي لار پيداست. « به مهد تمدن اسلامي... خوش آمديد.»
آنقدر بزرگ است كه چشم هر عابري را معطوف خود نمايد. هنوز خيابان پهن است. هنوز بلوار ادامه دارد. اطراف خيابان همه ادارهاند. تبيلغي نميبينم جر تبليغ خودمانيها!
***
-آقا ببخشيد، قبله پياده ميشم.
- قبله؟
- بله.
قبله ميايستيم. پياده ميشوم. هزاري ميدهم، پانصدي پس ميدهد.
- خيلي ممنون.
- به سلامت…
هر قدم را يك متر بر ميدارم. ميشمارم: يك، دو، سه، چهار، …، صد،صد و يك، بلوار پر است گل هاي رنگارنگ. اين همه گل را در كل شهر خودمان نديدهام. دويست، دويست و يك، …، سيصد، سيصد و… . به مسجد امام خامنهاي ميرسم. مسجد مسي! شنيده ام بانياش شيخ خودمان است.
به اطراف مينگرم. مسجدي جز اين نميبينم. چند قدم بيشتر تا مدرسه نمانده. پسران و دختران ميروند؛ بعضي به مدرسه، بعضي به داشگاه.
چند پسر آرام از كنارم ميگذرند.نگاهم ميكنند. قمري كنارشان را نميبينند. رد ميشوند. قمري پر نميزند.(۴)
۷:۴۰ به مدرسه می رسم. زنگ خورده است.
پانوشت:
۱. چشم حسود كور.
۲. فكر بد به سرتون راه نديد. من نه با آقاي نام آور خصومتي دارم و نه با دختراش!
۳.اين شمارش در مسير مستقيم است. اگر به خيابان ها و كوچه هاي فرعي برويم خدا مي داند چند مسجد را مي توانيم بشماريم . آيا با ساخت اين همه مسجد نمازگزار هم برايشان ساختهايم؟!
