عصر پنجشنبه كه مي شود بازدلم تنگ ميشود. عصر پنجشنبه كه ميشود باز دلم هوس شنبه را ميكند. عصر پنجشنبه كه ميشود باز به آسمان نگاه ميكنم، يا ابري است يا آفتابي. عصر پنجشنبه كه ميشود باز به ياد «سقاهك پير» شعر شاملو ميافتم كه فرهاد ميخواند.
***
امروز هم عصر پنجشنبه بود. امروز هم دلم گرفت. امروز هم باز به ياد شعر شاملو افتادم ولي امروز باز دلم هوس شنبه را نكرد. امروز وقتي به آسمان نگاه كردم آسمان آفتابي بود. آفتاب را دوست دارم؛ چون دلم را آرام ميكند و با گرمياش تنگي قلبم را باز ميكند. امروز عصر پنجشنبه بود من تنها به قبرستان رفتم. امروز اولين بار بود كه من تنها به قبرستان رفتم. امروز اولين روز آزاديم بعد از روزها بود. امروز به در قبرستان كه رسيدم تابلو كوچكي را ديدم كه رويش نوشته بود:«دار الرحمه» و به قبرستان اشاره ميكرد؛ و من قبل از اين آن را نديده بودم؛ و من دوستدارم واژه كوچك قبرستان را به گورستان ذهنم بسپارم و از اين پس كلمه مد« دارالرحمه» را به كار ببرم.
***
امروز به دارالرحمه كه ميروم مثل هميشه مردان و زناني را دم در ميبينم كه انگار در دنيا فقط راه اينجا را ميشناسند. بعضي از افراد كوچك به آنها واژه پست: « گدا » را اطلاق مينمايند؛ ولي من فكر ميكنم مغز گدا اين را درك نميكند كه كجا ميتوان به اين سادگي ازمردم خسيس اين روزگار پول كند. اينها مردماني بزرگاند كه با انديشهي خود چه راحت از ما پول ميگيرند. اينها هنرمنداني بزرگند.
امروز وقتي از اين مردمان بزرگ رد ميشوم گلاب خانم ها را ميبينم كه گلاب را ارزان به مردم ميفروشند. و من دوست دارم گلاب بخرم ولي فكر ميكنم پولم را براي روز مادر بگذارم بهتر است.
امروز از آنها هم ميگذرم. امروز از خيليها ميگذرم ولي از آن پيرزني كه اكثر قبرها را ميشناسد نميتوانم بگذرم. امروز وقتي او را با چشمانم تعقيب ميكنم ميبينم براي خيلي از قبرها ميايستد و فاتحه ميطلبد. امروز او هم بزرگ است.
امروز از آن زني كه ميآيد و شيشه گلابش را آرام با يك دست كنار قبر شهيدش ميگذارد و با دست ديگر چادرش را سخت ميگيرد تا مبادا مرواريد وجودش از لاي صدف مشكينش نمايان شود نميتوانم بگذرم. امروز آن زن را خيره خيره از دور ميپايم كه چه زيبا قبر پدر شهيدش را با گلاب غسل ميدهد.
امروز وقتي براي شهيدان فاتحه ميخوانم دوستدارم مثل آن پسري كه هر پنجشنبه قبر شهيدش را ميبوسد قبر همه شهيدان را ببوسم ولي شرم ميكنم... نه از شهيدان،...از مردم!
امروز كمتر از هميشه فاتحه ميخوانم زودتر آنجا را ترك ميكنم.
احساس ميكنم دلم وا شده است.
پانوشت:
- اينجانب به زنان گلاب فروش «گلاب خانم» ميگويم.
- فكر ميكنم آن شهيد پدر آن خانم بود.
- پسر هر پنجشنبه قبر پسر دايي مادرش را كه شهيد است ميبوسد. او پسردايي مادرش را نديده است.
- امروز خوش گذشت.
- همچنان منتظر نظراتتان پيرامون پست قبلي هستيم.
- خدا كند هميشه اينگونه دلم بگيرد تا زود زود بروز كنم.
- پيوست به همه پانوشت هاي قبل...

