تبليغاتX
نوبهار

نوبهار

نوشته های راه و بیراه محمد امین نوبهار

عصر پنجشنبه كه مي شود بازدلم تنگ مي‌شود. عصر پنجشنبه كه مي‌شود باز دلم هوس شنبه را مي‌كند. عصر پنجشنبه كه مي‌شود باز به آسمان نگاه مي‌كنم،‌ يا ابري است يا آفتابي. عصر پنجشنبه كه مي‌شود باز به ياد «سقاهك پير» شعر شاملو مي‌افتم كه فرهاد مي‌خواند.

***

امروز هم عصر پنجشنبه بود. امروز هم دلم گرفت. امروز هم باز به ياد شعر شاملو افتادم ولي امروز باز دلم هوس شنبه را نكرد. امروز وقتي به آسمان نگاه كردم آسمان آفتابي بود. آفتاب را دوست دارم؛ چون دلم را آرام مي‌كند و با گرمي‌اش تنگي قلبم را باز مي‌كند. امروز عصر پنجشنبه بود من تنها به قبرستان رفتم. امروز اولين بار بود كه من تنها به قبرستان رفتم. امروز اولين روز آزاديم بعد از روزها بود. امروز به در قبرستان كه رسيدم تابلو كوچكي را ديدم كه رويش نوشته بود:«دار الرحمه» و به قبرستان اشاره مي‌كرد؛ و من قبل از اين آن را نديده بودم؛ و من دوست‌دارم واژه كوچك قبرستان را به گورستان ذهنم بسپارم و از اين پس كلمه مد« دارالرحمه» را به كار ببرم.

***

امروز به دارالرحمه كه مي‌روم مثل هميشه مردان و زناني را دم در مي‌بينم كه انگار در دنيا فقط راه اينجا را مي‌شناسند. بعضي از افراد كوچك به آنها واژه پست: « گدا » را اطلاق مي‌نمايند؛ ولي من فكر مي‌كنم مغز گدا اين را درك نمي‌كند كه كجا مي‌توان به اين سادگي ازمردم خسيس اين روزگار پول كند. اين‌ها مردماني بزرگ‌اند كه با انديشه‌ي خود چه راحت از ما پول مي‌گيرند. اين‌ها هنرمنداني بزرگند.

امروز وقتي از اين مردمان بزرگ رد مي‌شوم گلاب خانم ها را مي‌بينم كه گلاب را ارزان به مردم مي‌فروشند. و من دوست دارم گلاب بخرم ولي فكر مي‌كنم پولم را براي روز مادر بگذارم بهتر است.

امروز از آن‌ها هم مي‌گذرم. امروز از خيلي‌ها مي‌گذرم ولي از آن پيرزني كه اكثر قبرها را مي‌شناسد نمي‌توانم بگذرم. امروز وقتي او را با چشمانم تعقيب مي‌كنم مي‌بينم براي خيلي از قبرها مي‌ايستد و فاتحه مي‌طلبد. امروز او هم بزرگ است.

امروز از آن زني كه مي‌آيد و شيشه گلابش‌ را آرام با يك دست كنار قبر شهيدش مي‌گذارد و با دست ديگر چادرش را سخت مي‌گيرد تا مبادا مرواريد وجودش از لاي صدف مشكينش نمايان شود نمي‌توانم بگذرم. امروز آن زن را خيره خيره از دور مي‌پايم كه چه زيبا قبر پدر شهيدش را با گلاب غسل مي‌دهد.

امروز وقتي براي شهيدان فاتحه مي‌خوانم دوست‌دارم مثل آن پسري كه هر پنجشنبه قبر شهيدش را مي‌بوسد قبر  همه شهيدان را ببوسم ولي شرم مي‌كنم... نه از شهيدان،...از مردم!

امروز كمتر از هميشه فاتحه مي‌خوانم زودتر آنجا را ترك مي‌كنم.

احساس مي‌كنم دلم وا شده است.

 

 

پانوشت:

  1. اينجانب به زنان گلاب فروش «گلاب خانم» مي‌گويم.
  2. فكر ميكنم آن شهيد پدر آن خانم بود.
  3. پسر هر پنجشنبه قبر پسر دايي مادرش را كه شهيد است مي‌بوسد. او پسردايي مادرش را نديده است.
  4. امروز خوش گذشت.
  5. همچنان منتظر نظراتتان پيرامون پست قبلي هستيم.
  6. خدا كند هميشه اينگونه دلم بگيرد تا زود زود بروز كنم.
  7. پيوست به همه پانوشت هاي قبل...

 

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 22:43  توسط محمدامین  | 

چند ماهی است که دایره واژگانی ام ته کشیده است. اثبات این قضیه هم در وبلاگم و ماهنامه صحبت نو مشهود است. احساس می کنم هر چه می نویسم همه و همه در یک قالب است. به کمک های نقدی و غیر نقدی شما در جهت احیای دایره واژگانی ام نیازمندم.

پانوشت:

۱. "هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم." بنیاد امور بیماری های خاص

۲.این را به پانوشت های پست قبل اضافه کنید:« من دوست چیزهای فراموش شده ام."

۳.# + ×

۴.ا اینقدر از پست های بدون نظر بدم میآآآآآد که نگو!

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 12:27  توسط محمدامین  | 

............شریعتی، شریعتی است............

 

 

 

پانوشت:

۱. جمله بعد از جمله بالا:«هرچند که مرده باشد.»

۲.شریعتی را دوست دارم.

۳.نظرهایتان را  دوست  دارم.

۴.من خیلی چیزهارادوست دارم.

۵.یادم نمی آید.

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 21:57  توسط محمدامین  | 

جشن نفس با حضور خانواده‌هاي اهدا كنندگان و دريافت كنندگان اعضاي بدن

من اينجا نشسته بودم و آهنگ گوش می کردم و قرار نبود تلفن زنگ بزند كه من دوباره بيايم اينجا و اشك در چشمانم حلقه بزند اين ها را برايتان بنويسم.

من اينجا نشسته بودم و آهنگ گوش می کردم و تلفن زنگ زد و رفتم گوشي را برداشتم و طبق روال هميشه بابا را صدا زدم و بابا آمد و صحبت كرد.

من مي خواستم بر گردم و دوباره اينجا بنشينم و آهنگ گوش کنم و ولي، ولي... ولي نمي دانم چه شد كه تلويزيون را روشن كردم و گزارش "اشك ها و لبخند ها"ي خانم دكتر خبرنگار را ديدم.

 فكر مي كنم دعوتنامه اش براي من هم آمده باشد اما حيف كه رمزعبور ايميلم را فراموش كرده‌ام و خبر نداشتم. «جشن نفس»را می گویم.

وقتي اشك هاي آن پسر را ديدم اشك در چشمم حلقه زد. مادرپير، پسرك را در آغوش می كشد تا شايد صداي قلب پسرش را بشنود. من هم دوست دارم مادرم صداي قلبم را از سينه پسری یا دختری دیگر بشنود. ولي امروز نه!

 

پانوشت:

  1. جشن نفس، جشن اعضاي سازمان اهداي عضو ايران است كه چند سالي است برگزار مي شود.
  2. حالا حالم بهتر است.
  3. من اینجا نشسته ام و این متن را نوشته ام و آهنگ گوش نمی کنم.
  4. بقیه عکس ها را اینجا ببینید.
+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 21:46  توسط محمدامین  |