
الان كه فكر مي كنم مي فهمم پدربزرگ من چقدر سن دارد. حالا مي دانم پدربزرگ من چه قدر تجربه دارد. پدربزرگ من هشتاد سالي دارد. پدربزرگ من الان كه هشتاد سال دارد ديگر نمي تواند مثل جوانيهايش به عمان و امارات سفر كند. الان پدربزرگ من با عصا هر روز به مسجد آجزيز(حاجعزيز) ميرود. صبح تا ظهرش را آنجا ميگذراند. مسجد آجزيز محفل پدربزرگهاي محله برا(بالا= پاقلعه) است. آنجا براي همه پيرمردان خوش ميگذرد. پدربزرگ من با لباس يكدست سفيد عربياش صبح و ظهر و شب را نماز ميخواند ولي مثل خيلي از آنهايي كه تا پابهسن ميگذارند تسبيح را دور ميكنند و صبح تا شب نماز ميخوانند نيست. پدربزرگ من مرد خوبي است. او هميشه از كمكهايش به مردم ميگويد. او از آن زمانهايي ميگويد كه براي غير بوميها پناهي بوده است. پدربزرگ من الان خيلي وقت هست كه لب تالار مي نشيند و فكر مي كند و كتاب مي خواند. روي طاقچه تالار خانه اش كه نگاه ميكنم كتابهاي عطار و باباطاهر و فيض و از اين قبيل را زياد مي بينم. او صد ها بیت از این کتاب ها را حفظ است.
پدر بزرگم به همه چيز قانع است.پدربزرگم خيلي از پدرش نمي گويد. زماني كه پدربزرگم ده سال داشته پدرش ميافتد و زمينگير ميشود. او هم براي دوا و درمان ميدود و ميرود و سراغ همه اطباي منطقه را ميگيرد. خودش مي گويد در تمام كشورهاي عربي دو پزشك با سواد بيشتر نبود. او پدرش را به عمان ميبرد. پدر پدربزرگم درعمان مدفون است.
پدربزرگم از خيلي از پيرمردان سواد بيشتري دارد. او زماني كه هيچكس پي سواد را نمي گرفته سواد را پيش پدربزرگش ميآموزد. پدربزرگش كاتب بوده است.
پدربزرگم خانه ندارد. او در خانه امام زندگي ميكند. او خانه امام را خيلي دوست دارد. خانه ي او وقف است براي امام سين. هر سال اربعين كه ميشود خانه پدربزرگم آباد مي شود. همه رفتوآمد ميكنند. همه جا سياه مي شود و رخت عزا به تن مي كند. خانه پدربزرگم حسينيه دارد. وقتي اربعين ميشود مردها كه چند سالي است جاي خود را به پيرمردها داده اند در حسينيه مينشينند و زنها در دو تالار حياط كه جلويش پرده نصب شده.
يادم هست وقتي پدربزرگ هنوز خيلي پير نشده بود خانه اش آبادتر بود. آن زمان جوانها هم ميآمدند روضه گوش ميكردند. من با آن قد كوچكم چايي ميدادم. حالا خيلي كه بيايند دور سالن حسينيه پر ميشود. خانه پدر بزرگم صدها سال دارد.
حالا چند سالي است كه پدربزرگ بازنشسته شده. ولي هنوز آن خانه را دوست دارد. او خود را موظف مي داند از آن خانه نگه داري كند. مادر بزرگم هم با پدر بزرگم زندگي مي كند. حالا كسي نمي داند خانه خشتي آنها دارد خراب ميشود. چند سال قبل حسينيه آنجا را تعمير كردند ولي خانه را نه!
من پدربزرگم را خيلي دوست دارم. او هم ما را دوست دارد...!
پانوشت:
* اين متن سانسور شده است.