تبليغاتX
نوبهار

نوبهار

نوشته های راه و بیراه محمد امین نوبهار

گهواره

پانزده شعبان كه مي شود غرق مي شوم در آواهاي تكراري كه از بلندگوهاي خيلي از مساجد پخش مي شود. آواهايي كه با وجود تكراري بودنشان باز هم دوستشان دارم.

اين روز ها همه شور مي يابند و تا آخر شب خيابان‌ها شلوغ مي‌شود. ديوار اغلب مساجد با پارچه هاي زري آزين بسته شده اند. خدا مي داند چه قدر پارچه مصرف شده است. هر جا كه پا مي گذاري جشن شادباشي برپاست.

گوشه و كنار شهر شربت مي دهند. شربت هاي رنگارنگ. شربت

مسجدها پر است از نقل و نبات و شيريني و بعضي جاها حنا براي دخترها و شايد بزرگترها. بزرگترها برات مي دهند. اغلب كوزه‌ي كوچكي كه با آب نبات چوبي  همراه است. همه جا و همه چيز زيباست.

بعضي وقت‌ها آنقدر در اين زر و زيورها  غرق مي شوم كه فراموش مي كنم چه خبر است!

خدا كند كه بيايي...

 

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 2:25  توسط محمدامین  | 

امام رضا

صحن ها را كه پشت‌سرهم، پشت سر مي گذارم،عظمت آستان قدس رضوي را درك مي كنم. ساعتي است نقاره چي‌ها بس كرده اند. آوايي كه در نقاره‌هايشان مي دمند آدم را بر زمين ميخ‌كوب مي كند و به گوش دادن فرا مي خواند. فكر مي‌كنم يكي از بهترين اركسترهايي است كه تاثيرگذار مي‌نوازند. از درب صحن انقلاب كه عبور مي كنم خادمي را با عصاي فلزي مي بينم كه مقتدرانه اجازه مي دهد عصايش را ببوسند. چه پيرزنها و زنها كه اين عصا را براي رسيدن به حاجاتشان بوسيده اند. درب را كه وارد مي شوم گنبد طلايي رنگ حرم را لحظاتي به نظاره مينشينم. احساس مي كنم  مرا جذب مي كند. عطر دل انگيز دعايي كه مي خوانند به جذابيت آن مي افزايد.  از كنار ديوار صحن به طرف آستان مقدس ثامن الحجج حركت مي كنم. از جلو مردماني مي گذرم كه گويي طلسم گنبد مطهر شده اند. ميان سر و صداهاي گوناگوني كه مي شنوم گاهي صداي ناله‌اي آرام برميخيزد. چهره ها را كه خوب مي بينم هر كس به اقتضاي شناختش از اين مكان، به گونه اي خاص از اين مكان استفاده مي كند. حركت مي كنم. از ميان مردها زني را مي بينم كه چادرش را بر صورتش كشيده. سن و سالش پيدا نيست. نزديك تر كه مي شونم . ناله‌ي آرام پيرزني را مي شنوم كه مي گويد: «آقا جون دوسِت دارم» و مي گريد.

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 1:47  توسط محمدامین  | 

پدر بزرگ

 

الان كه فكر مي كنم مي فهمم پدربزرگ من چقدر سن دارد. حالا مي دانم پدربزرگ من چه قدر تجربه دارد. پدربزرگ من هشتاد سالي دارد. پدربزرگ من الان كه هشتاد سال دارد ديگر نمي تواند مثل جواني‌هايش به عمان و امارات سفر كند. الان پدربزرگ من با عصا هر روز به مسجد آجزيز(حاج‌عزيز) مي‌رود. صبح تا ظهرش را آنجا مي‌گذراند. مسجد آجزيز محفل پدربزرگ‌هاي محله برا(بالا= پاقلعه) است. آنجا براي همه پيرمردان خوش مي‌گذرد. پدربزرگ من با لباس يكدست سفيد عربي‌اش صبح و ظهر و شب را نماز مي‌خواند ولي مثل خيلي از آنهايي كه تا پا‌به‌سن مي‌گذارند تسبيح را دور مي‌كنند و صبح تا شب نماز مي‌خوانند نيست. پدربزرگ من مرد خوبي است. او هميشه از كمك‌هايش به مردم مي‌گويد. او از آن زمان‌هايي مي‌گويد كه براي غير بومي‌ها پناهي بوده است. پدربزرگ من الان خيلي وقت هست كه لب تالار مي  نشيند و فكر مي كند و كتاب مي خواند.  روي طاقچه تالار خانه اش كه نگاه مي‌كنم كتاب‌هاي عطار و باباطاهر و فيض و از اين قبيل را زياد مي بينم.  او صد ها بیت از این کتاب ها را حفظ است.

پدر بزرگم به همه چيز قانع است.پدربزرگم خيلي از پدرش نمي گويد. زماني كه پدربزرگم ده سال داشته پدرش مي‌افتد و زمين‌گير مي‌شود. او هم براي دوا و درمان مي‌دود و مي‌رود و سراغ همه اطباي منطقه را مي‌گيرد. خودش مي گويد در تمام كشورهاي عربي دو پزشك با سواد بيشتر نبود. او پدرش را به عمان مي‌برد. پدر پدربزرگم درعمان مدفون است.

پدربزرگم از خيلي از پيرمردان سواد بيشتري دارد. او زماني كه هيچكس پي سواد را نمي گرفته سواد را پيش پدربزرگش مي‌آموزد. پدربزرگش كاتب بوده است. 

پدربزرگم خانه ندارد. او در خانه امام زندگي مي‌كند. او خانه امام را خيلي دوست دارد. خانه ي او وقف است براي امام سين. هر سال اربعين كه مي‌شود خانه پدربزرگم آباد مي شود. همه رفت‌وآمد مي‌كنند. همه جا سياه مي شود و رخت عزا به تن مي كند. خانه پدربزرگم حسينيه دارد. وقتي اربعين مي‌شود مردها كه چند سالي است جاي خود را به پيرمردها داده اند در حسينيه مي‌نشينند و زنها در دو تالار حياط كه جلويش پرده نصب شده.

يادم هست وقتي پدربزرگ هنوز خيلي پير نشده بود خانه اش آبادتر بود.  آن زمان‌ جوان‌ها هم مي‌آمدند روضه گوش مي‌كردند. من با آن قد كوچكم چايي مي‌دادم. حالا خيلي كه بيايند دور سالن حسينيه پر مي‌شود. خانه پدر بزرگم صدها سال دارد.

حالا چند سالي است كه پدربزرگ بازنشسته شده. ولي هنوز آن خانه را دوست دارد. او خود را موظف مي داند از آن خانه نگه داري كند. مادر بزرگم هم با پدر بزرگم زندگي مي كند. حالا كسي نمي داند خانه خشتي آنها دارد خراب مي‌شود.  چند سال قبل حسينيه آنجا را تعمير كردند ولي خانه را نه!

من پدربزرگم را خيلي دوست دارم. او هم ما را دوست دارد...!

 

پانوشت:

* اين متن سانسور شده است.

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 2:47  توسط محمدامین  | 

صادق رحماني

راستش را بخواهيد خودم هم نمي دانم چرا هر وقت به فرهنگ لغات مغزم مراجعه مي كنم سريع اين جمله صادق رحماني در ذهنم مي چرخد و از كار و بار زندگي رهايم مي كند: « من دوست چيزهاي فراموش شده ام!»

جمله زيباييست و زيبايي اين جمله براي من از آنجا نشات ميگيرد كه از كودكي كتاب «انار و بادگير» صادق رحماني را دوست داشته ام. چه آن زماني كه بابا برايم اين كتاب را مي خواند و چه آن زماني كه تازه سواد ياد گرفته بودم و حرف‌حرف سعي مي كردم آن را بخوانم و چه الان كه شيوا و روان آن را براي پدربزرگم مي خوانم، لذتي كه از خواندن آن مي‌بردم و مي برم برايم فرقي نكرده است.

يادم هست اولين باري كه شروع كردم متن پاياني اين كتاب را كه با تيتر « من دوست چيزهاي فراموش شده ام» چاپ شده بود بخوانم، راهنمايي بودم. وسط پذيرايي بزرگ آپارتمان قبلي‌مان دراز كشيده بودم و بلند‌بلند آن را براي خودم مي خواندم. انگار كه در مجمعي بزرگ سخنراني مي‌كنم. وقتي به قسمت« هي هي بزهاي فيلاد» مي رسيدم داد مي زدم و خودم احساس نمي كردم. شوق مي كردم وقتي آن را مي خواندم. با آن كه چند صفحه بيشتر نبود، فكر مي كردم كتابي را مرور مي كنم. يادم هست وقتي مي ديدم كه شاعر شهرم هنوز كودكي خود را در گراش مي يابد احساس افتخار مي كردم و به شهرم مي باليدم.  دست مريزاد .

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 3:3  توسط محمدامین  | 

سلام

برگشتم ولی انگار اینجا هنوز باران نباریده است؟

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت 16:31  توسط محمدامین  |