تبليغاتX
نوبهار

نوبهار

نوشته های راه و بیراه محمد امین نوبهار

سلام

الان که تلویزیون را می‌دیدم مسجدالاقصی را نشان می‌داد با آن گنبد زرد نیم تخم‌مرغی و ساختمان هشت‌ضلعی آبی‌رنگ که تلفیقی به یادماندنی در ذهن هر کدام از ما است.

یادش بخیر یک شوهرخاله دوست داشتنی داشتیم که سن‌اش از مادربزرگم هر بیشتر بود. با این حال خیلی دوستش می داشتیم چون روز عید فطر هر سال بیشترین عیدی را از او می‌گرفتیم. اصلا عید فطر را با او می‌شناختیم. <آجَسَن> با آن اندام درشت و هیکل با مسمایش از آن عیاران بود که نه تنها در خانه‌اش که فکر می‌کنم در شهر هم کسی جرات کل انداختن با او را نداشت و از آن‌سو فکر نمی‌کنم از او بخشنده‌تر و باحالتر هر پیدا می‌شد. <ملایی> بود و ملایی بود. یادم هست قبل از اینکه بیافتد و زمین‌گیر شود می‌آمد خانه بی‌بی و کتاب جودی و جوهری را باز می‌کرد برای زنان سیاه‌پوش روضه می‌خواند. آنجا هم دوستش داشتیم. بعدتر نمی‌دانم چه شد که هفت سال زمین‌گیر شد و کم‌کم خاک شد تا تمام شد. آجسن به بابا و مامان هم عیدی می‌داد و همه برایش بچه بودند. شنیدم هر جا ناحق می‌گفته‌اند می‌زده همه چیز طرف را با خاک یکسان می‌کرده تا درس عبرتی شود برای آیندگان؛ حالا نه‌ اینقدر ولی طرف را خوب ادب می‌کرده است. آجسن وقتی مرد همه زار می‌زدند. حتی آن پیرمرد کور دم‌در حسینیه که کلاه آبی دارد هم <بابام بابام...> می‌کرد. پدری بود برای همه؛ آن پیرمرد هم پدری داشت که شب به خانه‌اش برود و چیزی بخورد و راحت بخوابد. آجسن را خیلی دوست داشتم؛ او را با نیسان دهه سی‌اش و خیلی چیزهای دیگر هم می‌شناختم.

حالا غرض از نوشتن اینکه یک‌روز لب تالار طاق‌‌‌دار خانه آجسن که همان خانه خاله باشد با بی‌بی نشسته بودیم و آجسن مثل همیشه زیر دیوار و روی زمین روی یک‌دست خوابیده بود و نمی‌توانست تکان بخورد. هر از گاهی یکی را با فریاد و شاید به انضمام کسره تحقیر صدا می‌کرد و آبی یا نانی یا چیزی می‌خواست. همیشه هم پول در جیبش بود. خلاصه اینکه آن روز بین بی‌بی و او بحث زیارت و عتبات عالیات بود و آجسن که به تمام عتبات سرزده بود خاطره می‌گفت. آن روز به بی‌بی گفت که مسجدالاقصی اینی نیست که در تلویزیون نشان می‌دهند، مسجد واقعی کمی آن‌طرف‌تر است و بسیار داغان‌تر و آرزو کرد که روزی آزاد شود و بتوانیم زیارتش کنیم و من با خود گفتم:‌ <مگر آزاد می‌شود؟!!!>

امروز که سرچ می‌کنم می‌فهمم راست می‌گفته و اینی که نشانمان می‌دهند چیز دیگری است.

شاید باید هدف را باید تصحیح کرد تا آزاد شود، شاید هم روش.

پ‌ن: 

1. دلتان خواست صلواتی بفرستید برای آجسن من و همه مثل او.

2. 

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 10:12  توسط محمدامین  | 

قناعت وار

        تكیده بود

باریك و بلند

چون پیامی دشوار

                  در لغتی

با چشمانی

از سؤال و

           عسل

و رخساری برتافته

از حقیقت و

              باد

مردی با گردش آب

مردی مختصر

          كه خلاصهی خود بود

شنیدم امروز سوگ جلال است. جلالی که برای خودش میزیست و برای خودش تجربه میکرد و هر چه خوب بود را انتخاب میکرد. جلالی که نگاهش متفاوت بود.

«جلال آل احمد» را خیلی وقت است میشناسم اما بعد از خواندن  «مدیر مدرسه»اش شناختم نسبت به او چندچندان شده است و این را مدیون کتابخانه معتبر مسعود و انتخاب محمدام.

میگویند بر زیر دیوار آرمیده و بر دیوار چنین نوشته شده کهآرامگاه ابدی جلال آل احمد، مردی که در میقات خسی و در ادبیات کسی بود؛ همو که جلال آل قلم بود

و به راستی که هر دو را داشت. نگاه متفاوت و نقادانهاش مرا و هر خوانندهي چون مرا به خود جذب میکند و اینکه از هرچه دورنگی و تیپ و فیگور بدش میآید.

شنیدهام جلال مکتب هدایت را برای نوشتن پیش گرفته ولی خود صاحب سبکی است که دوستش میدارم. برونگرایی سبکش و نگاه نقادانه و زبان سرخ آن در داستان مدیر مدرسه موج میزند.

مدیر مدرسه را تحسین شدهترین داستان بلند جلال دانستهاند. او در مدیر مدرسه، مدیر مدرسه میشود چون به قول خودش: « ده سال الف و ب درس دادن و قیافههاى بهتزده بچههاى مردم براى مزخرفترین چرندى كه مىگویى... دیدم دارم خر مىشوم. گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان. دیگر نه درس خواهم داد و نه دم به دم وجدانم را میان دوازده و چهارده به نوسان خواهم آورد...»

البته این ایراد هم به او وارد است که همه را از بیرون میبیند و سعی نمیکند درون یا باطن افراد را درک کند.

نگاه متفاوت جلال به پشت میز نشینی و تمام اهالی حاضر در داستان و باز یادآوری خاطرات و جستجوی ته و توی هر اتفاق که همان نوستالوژی خاص اوست در مدیر مدرسه همه چیز را مرتبط ساخته تا ما را به آخر داستان ببرد.

جلال آل احمد همواره یک نویسنده سیاسی و منتقد بوده است گاهی اعتراضش تیره و تاریک و گاهی اعتراضش در شکل انتقاد محيط روشن فکري و بوروکراسي مدير مدرسه است و گاهی ... .

در این کتاب نویسنده فرهنگ را به زیبایی در محیطهای مختلف ترسیم میکند و در بعضی مواقع ارج و قرب می‌دهد و در بعضی مواقع سخت میکوبد.

نظرات آیتالله خامنهای نیز راجع به «جلال» که او را «آل قلم» میداند در جای خود خواندنیست:

« وجود چنين كسي براي يك ملّت كه به سوي انقلابي تمام‌عيار پيش مي‌رود، نعمت بزرگي است و آل‌ احمد به راستي نعمت بزرگي بود...

... آل‌ احمد كسي نبود كه بنشيند و مسلمانش كنند. براي مسلماني او همان چيزهايي لازم بود كه شريعتي را مسلمان كرده بود و اي كاش آل‌احمد چند سال ديگر هم مي‌ماند. »

 

پ‌ن: راست میگویند که بعضیها خودشات بیشتر از آثارشان میمانند... همین جلال آل قلم هم یکیش...

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 10:25  توسط محمدامین  | 

<چرا صفرگراش را نمی‌خوانم؟> عنوان نوشته‌ای است که باید چند روز پیش می‌نوشتم و فکر کردم این وبلاگ آنقدر ارزش ندارد یک پست از وبلاگم را به آن اختصاص دهم. اما حالا که این‌جا بحث شروع شده، بد نمی‌بینم که دلایلم را در اختیار عموم بگذارم.

صفرگراش وبلاگی‌است که چند وقت پیش در سیستم بلاگفا راه افتاد و چند پست آخرش را در وردپرس نوشته است. اصولا ملت گراش هم مانند اغلب مردم این مرز و بوم به رک‌گویی و در مواردی فحش و بدگویی علاقه زیادی دارند؛ به‌خصوص که در فضاهای دیگر نمی‌توان این حرف‌ها را زد. من فاصله زیادی بین علاقه‌مندی خیل عظیمی از ملت به صفرگراش و خیل ملت دوستدار کلیپ‌های به اصطلاح سوپر نمی‌بینم. اصلا این هم همان موضوع است. فکر می‌کنم دلیل عمده‌اش همین منع‌شدگی‌مان است و نمی‌توانیم جلو خود را بگیریم.

در این چند روز اخیر چند نفر با لبخندی ناشی از رضایت این سوال را از من پرسیده‌اند که <صفرگراش را میخوانی؟> و من در جواب مجبورم ناشیانه لبخند بزنم و راجع به صفرگراش بحث کنم تا مبادا جواب منفی من باعث این ذهنیت شود که با این ریشم از سری پایگاهی‌ها هستم.

اما من صفرگراش را جدا دوست ندارم و نمی‌خوانم. چون به هرچیز غیرخود بدبین است و همه را با ابزار فحش خطاب می‌کند و مهمترین دلیل شهرتش و اعتبارش هم همین فحش‌نوشتن است.

مهمترین دلیل من برای نخواندن این وبلاگ بی‌هویتی آن است، همانطور که گراش‌فردا را در زمان بی‌هویتی‌اش نمی‌خواندم. به نظر من بی‌هویتی نمادی از ترس است مطمئنا وبلاگی که این‌گونه خود را معرفی می‌کند از چیزی ترسیده است و جرات مستقیم و رودررو سخن‌گویی را ندارد.

و دلیل فرعی‌ام هم این است که سبک و سیاق زیبا و همان با احترام نوشتن را نمی‌داند و نباید هم انتظار محبت از سوی سوژه هایش داشته باشد و مطمئنا انتظار تصحیح در رفتار کسانی که از ایشان انتقاد کرده است، انتظاری دوردست است.

و این را هم خوب می‌دانم که آدمی که به این سبک می‌نویسند یا تازه به دنیای وسیع اینترنت دست‌یافته یا تازه به این سرویس علاقه‌مند شده است و بلاگ‌نویسی را میدانی برای توپاندن دیگران و ابراز آزادی می بیند. این را تجربه کرده‌ام و به‌ش ایمان دارم.

صفرگراش باید خوب بداند که همین مردمی که امروز حمایتش می‌کنند، زود‌تر از دیگر دوستانش جای خالی می‌کنند و او خواهد ماند و همان ترس به شکلی بزرگ‌تر.

+ من تاسف می‌خورم که مردم با صفرگراش بلاگ‌خوان می‌شوند و نه بلاگ‌هایی مثل روزنامه‌نگار شهر خاکستری، روی خط گراش، فرهمند.

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 4:10  توسط محمدامین  | 

زمانی برای بزرگ شدن/ محسن مومنیتهران: شرکت انتشارات سورهی مهر، 1387. (قیمت 2900 تومان)

 

<زمانی برای بزرگ شدن> اولین کتاب از انتشارات سوره‌ی مهر است که کامل می‌خوانمش. خیلی از کتاب‌های معروف و بنام این انتشارات را در برنامه <خاکریز خاطرات> معرفی کرده‌اند و یا به معرض دید عموم گذاشته‌اند. از سری کتاب‌های معروف این انتشارات می‌توان مجموعه کتاب‌های زندگی فرماندهان دفاع مقدس را نام برد که به شیوه‌ای زیبا و عامه‌پسند نگاشته شده‌است. نوشته‌های رضا امیرخانی، سعید عاکف و دیگر نویسندگان این سبک نیز در این انتشارات بسیار به چشم می‌خورد.

به نظر می‌رسد انتشارات سوره‌ی مهر، وابسته به حوزه هنری، محیطی برای شکفته‌شدن خاطرات و اتفاقات بزرگ و کوچک جنگ8ساله از دیدگاه انسان‌هایی که در این چند سال ساکت بوده‌اند است و همین نیز یکی از دلایل موفقیت این ناشر می‌باشد از سویی این انتشارات سعی دارد مجموعه نوشته‌های دفاع‌مقدس را در سبک‌های گوناگون و با نگارش و گرافیکی بالاتر و بسیار به‌روزتر از آنچه در این چند سال بعد از جنگ دیده‌ایم به نمایش بگذارد تا بتواند گروه‌های مختلف را به سوی این ارزش‌های شاید فراموش شده سوق دهد و به جرات می‌توان گفت تا حد زیادی در این زمینه موفق بوده است.

یکی از زیبایی‌های این انتشارات تقسیم‌بندی کتابهایش به <کتاب‌های طلایی>، <کتاب‌های نقره‌ای> و ... است که کتاب <زمانی برای بزرگ شدن> از سری کتاب‌های طلایی است.

محسن مومنی، نویسنده این کتاب، متولد 1346 است و سال‌های دفاع‌مقدس را در سنین نوجوانی گذرانده است و این کتاب را که رمانی برای نوجوانان و جوانان است با همان احساسات نوجوانی به رشته تحریر درآورده است. 23 فصل این کتاب برای نوجوانانی به سن من می‌تواند جذاب و خواندنی باشد، اما برای کسانی که از این فضا دور شده‌اند و یا این دوران را سپری کرده‌اند کمتر قابل لمس است. نویسنده در تمام کتاب کوشیده است ترس یک نوجوان تازه وارد را که فقط به‌خاطر فرار از حرف‌های در و همسایه راجع به کارهای زشت برادرش و تغییر عقیده آشنایانشان راجع به خانواده‌اش دزدکی به همراه چند نفر از هم محله‌ای‌هایش به جبهه رفته است. طبیعی است که چنین آدمی که تا به‌حال هیچ سروکاری با این محل نداشته هی خود را نهیب می‌زند و می‌ترسد که کاری نکند که اینجا هم انگشت‌نما شود؛ و نویسنده به خوبی این ترس را به نگارش درآورده است. شخص اول این داستان خود نویسنده نیست ولی به زیبایی خود را به شخص اول و راوی داستان تبدیل می‌کند؛ و در مواقعی ترس‌ها و وحشت‌های ناگهانی یک نوجوان را در عملیات یا بغض‌ها و کینه‌های او را مکتوب کرده‌است.

هر چه به فصل‌های آخر این کتاب می‌رسیم اشکالات تایپی افزایش می‌یابد اما گیرایی داستان بیشتر می‌شود و این که خواننده در هر فصل غافلگیر می‌شود و انتظارهایش از وقایع به گونه غیرقابل انتظار رخ می‌دهد به این گیرایی می‌افزاید.

به نظر می‌رسد نویسنده به یادآوری یا نگارش خاطرات درون عملیات‌ها و حمله‌ها علاقه چندانی ندارد به گونه‌ای که بیشتر به بیان احساسات می‌پردازد و تمام اتفاقات یک جنگ به سرعت می گذرد و جنگ را بسیار ساده به نمایش می‌گذارد {طوری که من خود را درون یک رزمایش بعد از جنگ تصور می‌کنم و نه بیشتر.}

تجویز: در کل این کتاب را برای نوجوانان و جوانان پیشنهاد می‌کنم.

لینک مرتبط: +

+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 1:3  توسط محمدامین  | 

چند روزیه تو رو دوست دارم؛ نه اینکه تا حالا دوست‌نداشته باشم‌آ، نه، اما حالا بیشتر دوستت دارم. دلیلش را هم صد‌درصد نمی‌دونم، شاید به‌خاطر اینکه حرفام رو می‌شنوی و بروز نمی‌دی. شاید به خاطر اینکه هر چقد هم با ضرب بزنمت (!)، صدات در نمی‌آد؛ نه اینکه تا حالا می‌اومده‌آ ...نه! ولی حالا این سکوتت را بیشتر درک می‌کنم. شاید به خاطر اینکه راحت با هم خلوت می‌کنیم، مخصوصا که با هم می‌ریم زیرزمین و فیلم می‌بینیم، می‌دونی چیه؟ دوست دارم تو سالم و سر حال باشی و بشینیم هر چی فیلم خوب دنیاس رو با هم ببینیم و هر چی آهنگ خوب دنیاس رو با هم گوش کنیم و هر چی عکس با حال دنیاس را با هم دانلود کنیم و خیره‌خیره نیگاشون کنیم؛ دوست دارم اونقدر حافظت قوی باشه که از همه عالم و آدم با هم بگیم و بنویسیم و همه این فیلم‌ها و آهنگ‌ها و عکس‌ها و بگومگوها یادت بمونه.

شاید هم به خاطر اینکه بلدی برخلاف خیلی‌ها تکرارم کنی دوستت دارم! نه اینکه تا حالا بلد نبودی‌آ... نه! اما حالا یاد گرفتم از کجات باید برم داخل که تکرارم کنی، شاید هم بخاطر اینکه عکسام را خوب می‌بینی و خوب ویرایش می‌کنی. این یکی رو دیگه تا حالا بلد نبودی... مطمئنم! از وقتی این برنامه دزدی... نه... دزدی که نه، خب برنامه‌ای که تحریم باشیم و باز دانلودش کنیم دزدی حساب می‌شه دیگه، نه؟ حالا دزدی نباشه اون‌ور دنیا، همون طرفای خونتون، حق کپی و پیست که حالیشون می‌شه اگه ما حالیمون نیس، نه؟ اما غلط کردن ما را تحریم کنن، اصلا دوست داریم اینجوری ثابت کنیم که زیر بار ظلمشون نمی‌ریم و از هر سوراخی که باشه به چیزهاشون دست پیدا می‌کنیم، عین همین انرژی هسته‌ای که چششون رو درآوردیم و خودمون ساختیم، حداقل جشنشو که گرفتیم، چی؟ اونم دزدی بود؟ برید ثابت کنید اگه تخمشو دارید، هه، ندارید نه! چی فکر کردین؟ ها؟

اصلا شاید به خاطر این، این چند روز بیشتر دوستت دارم که حرف گوش کن شدی. آره، خودشه، از وقتی حرف گوش کن شدی و هر کاری می‌گم می‌کنی... حالا هر کاری که نه ولی هر کاری از دستت بر بیاد رو می‌کنی دیگه، مگه نه؟ مثلا همین که می‌گم خاموش شو خاموش میشی، خاموش نمی‌شی؟ باشه به زبون خودتون می‌گم، ولی این زبون ما خیلی شیرینه‌آ، می‌خوای شیرینیشو درک کنی؟ بگو <دوست دارم!> نمی‌گی؟ نمی‌تونی بگی؟ آخی... صبر کن نصبش تموم بشه، اینو هم حتما می‌تونی بگی، یعنی خدا کنه بتونی بگی، خب حالا فعلا همون خاموش شو به زبون خودتون... همون shut down... شب بخیر DELL عزیز...

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت 21:56  توسط محمدامین  | 

گیتی جان، ...

گیتی جان! خواستم معنای فراموش شده‌ی سلام و نوستالوژی کودکانه‌ی آن را که سلامتی می‌آورد را برایت بازگو کنم که، ...

گیتی جان! خواستم لذت لمس بدنه‌ی آبی خودکارtدار را هنگام نوشتن از موهای مشکی آمیخته به بوری حاصل از یک توطئه بیوصهیونیستی را برایت بازگو کنم که، ...

گیتی جان! خواستم از <وحیدپور گراشی> که وجود خارجی ندارد و یک دختر که در فرفره‌ی بزرگ لوناپارک در نور صندلی آبی‌گون روبروی برادرش می‌نشیند تا در تاریکی صندلی سیاه به آغوش صندلی کناری برود را برایت بگویم که، ...

گیتی جان! خواستم زندگی را در کشتن پسری در دستان دو مرد م را برایت بازگو کنم و بگویم که جلد خوشبوی کتاب رزاندود هیچ تاثیری در لذت خواندن آن ندارد که، ...

گیتی جان! خواستم لذت مسمومیت دیوانه‌وار و بی‌ربط جمله آخر شب بخیر فرمانده شب را در فضای پلمپ سیاستمداری از اورورا تا مشرق بگویم تا غرب بسوزد که،...‌

گی تی جان! خواستم با کلنجاری تکرار یک عاشقانه مستانه در نگاه یک زن تهرانی باشم که خیابان می‌سوزد و صندلی هی فر می‌خورد و من چون موجی روان بر آسمان یک سیستم بومی باشم که ...

که دلم شکست!

که دلم گذشت!

که خودم گذشت!

که رای‌ای به صندوق افتاد، مردی به دنیا آمد.

که مادرم در میان انبوه فریادها آرام گفت: <امین> و من دومین بار بیدار شدم.

 

پ‌ن: این یک جنگ سخت با فیزیولوژی فراموشی آورنده توالت بود... .

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 22:23  توسط محمدامین  | 

17 سال منتظر میمانی تا هجده ساله شوی...

هی هی هی... فکر می کنی مثلا چه خبر است...

فکر میکنی دوران جدیدی است... مثل همان تکاملی که سوم راهنمایی حسش کردی... 

روز موعود که می رسد ساعت 1.5 بعد از ظهر از خواب بیدار میشوی... نگاه میکنی... هیچ چیز تغییر نکرده است و هی (!)

پ ن:

1. روز پزشک مبارک.

2. بیچاره احمد شاملو که بیخود و بیجهت شعرش به نام من شد... مشکل من هم نبود! مشکل اینترنت رایانت بود...

3. خدمت جنابان عرض کنم شعر قبل هایکو نبود... کمی مطالعه لطفا!

4. تنها ثمره این انتظار کمی تغییر مسیر تفکر بود و بس!


+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 17:10  توسط محمدامین  |