تبليغاتX
نوبهار

نوبهار

نوشته های راه و بیراه محمد امین نوبهار

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگير و افسرده است

نه سرودی، نه سروري

نه هم آوازي، نه شوري

زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است

يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است

اين چه آييني ؟ چه قانوني ؟ چه تدبيري است ؟

من از اين آرامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر

من از اين آهنگ يكسان و مكرر عاصي ام ديگر

من سرودي تازه مي خواهم

جنبشي، شوري، نشاطي، نغمه اي

فريادهايي تازه مي جويم

من به هر آيين و مسلك 

كاو كسي را از تلاشش باز دارد ياغي ام ديگر

من تو را در سينه ی اميد ديرين سال خواهم كشت

من اميد تازه مي خواهم

افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم

كرم خاكي نيستم من تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش

نيستم شبكور كز خورشيد روشنگر بدوزم چشم

آفتابم من كه يك جا، يك زمان ساكت نمي مانم

با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش

من تن بكر همه گلهاي وحشي را نوازش مي كنم هر روز

جويبارم من كه تصوير هزاران پرده در پيشاني ام پيداست

موج بيتابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي آورم هر روز 

كرم خاكي نيستم من، آفتابم

جويبارم، موج بي تابم

تا به چند اينگونه در يك دخمه بي پرواز ماندن

تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن

شهپر ما ، آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت

زانوي نصف النهار از پايكوب پر غرور ما چو بيد از باد مي لرزيد

اينك آن آواز و پرواز بلند و اين زمين گيري؟

اينك آن همبستري با دختر خورشيد

وين همخوابگي با مادر ظلمت ؟

من كه هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد

گردن من زير بار كهكشان هم خم نمي گردد

زندگي يعني تكاپو، زندگي يعني هياهو

زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه ی نو

زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه ی نو

زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد

زندگي بايست در پيچ و خم راهش ، ز الوان حوادث رنگ بپٍذيرد

زندگي بايست يك دم، يك نفس حتي ز جنبش وا نماند

گر چه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد

زندگي همچنان آب است ، آب اگر راكد بماند

چهره اش افسرده خواهد گشت و بوي گند مي گيرد

در ملال آبگيرش ، غنچه لبخند مي ميرد

آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند

مرغكان شوق در آيينه تارش نمي جوشند

من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ

من ز مرگ از آن نمي ترسم كه پاياني است بر طومار يك آغاز

بيم من از مرگ ، يك افسانه دلگير بي آغاز و پايان است

من سرودي را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم

من سرودي تازه مي خواهم

كش گوش كس نشنيده باشد

من نمي خواهم به عشقي ساليان پابند بودن

من نمي خواهم اسير سحر يك لبخند بودن

من نه بتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن

من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن

من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم

من زبانم لال، حتي يك خدا را

بارها او را پرستيدن نمي خواهم

من خداي تازه مي خواهم

گرچه او از آتش قهرش

بسوزاند سراسر ملک هستی را

گرچه او رونق دهد

آیین مطرود و حرام بت پرستی را

من به ناموس قرون بردگی ها

یاغی ام دیگر

قلب من با هر تپش يك آرمان تازه مي خواهد

سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد

من به ناموس قرون بردگي ها ياغي ام ديگر

ياغي ام من، ياغي ام من

گو بگيرندم، بسوزندم

گو به دار آرزوهايم بياويزند

گو به سنگ ناحق تكفير

استخوان شعر عصيان قرونم را فرو كوبند

من از اين پس ياغي ام ديگر


پ ن:

1. شعر از "هوشنگ شفا"

2. این نسخه، کاملترین نسخه این شعر در تمام اینترنت است.

3. اگر شعر را نخواندید و مستقیما سراغ پانوشت آمده اید، پیشنهاد می کنم قسمتهای آبی را حتما بخوانید.

4. این چند روزه اینقده دلم هوس نوشتن کرده بود که گفتم به اینجا برسم یه شبه 100 تا پست میدم ولی انگار نه... فکر می کنم این چند هوایی شدن هم یه ربطی به کنکور داشته باشه...

5. هرچند خودم هم با این نمونه پست دادن مخالفم ولی برای خالی نماندن عریضه لازم است.

6. بروید ایمیل بزنید پیکاسا را باز کنند، تا با عکسهایم روشنتان کنم...

7. یاغی ام دیگر...

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 22:46  توسط محمدامین  | 

"فهرست شیندلر" بهترین فیلمی است که تا به حال دیده‌ام.

88.7.24 پدرم همیشه می گفت آدم به سه چیز در زندگی نیاز داره: دکتر خوب, پدر روحانی بخشنده, و یک حسابدار زیرک.

دست به هرکاری زدم, حالا میفهمم علت شکست من نبودم؛ چیزی کم بود. حتی اگه میدونستم کاری از دستم ساخته نبود؛ چون چنین چیزی رو نمیشه به وجود آورد. و علت شکست و موفقیت در همین چیز نهفته است.  شانس؟  -جنگ!

دیشب خواب دیدم فقیرم و تو یه اتاق با  دوازده نفر دیگه زندگی میکنم؛ اما و.قتی بیدار شدم  دیدم فقیرم و با دوازده نفر دیگه تو یه اتاق زندگی میکنم. خنده داره؟ - باید بخندم.

-تو پشت دیوارهای بسته زندگی میکنی دیوارها مشکلی نداره. محدودیتها منو خسته میکنه. مهم اینه که اون دیوارها از اومدن آلمانی ها جلوگیری میکنند.

از این بدتر وجود نداره. این پایین ترین نقطه است این خیابون فقیر نشین یعنی آزادی.

-اما ازش پرسیدم چرا منو میزنی؟ گفت: چون میپرسی چرا تو رو میزنم.

پ ن:

1. دیالوگ‌های باحال هر فیلم را یادداشت می‌کنم.

2. می‌گویند روز "دختران" است. من هم این روز را به همه دخترانی که برای مرزهایشان ارزش قائلند تبریک می گویم. (این هم پایان شترسواری ما!)

+ نوشته شده در  88/07/27ساعت 19:36  توسط محمدامین  | 

وبلاگ نویسی یک بیکاری + یک اعصاب راحت می خواهد تا راحت بشود سفره دلت را بی دغدغه برای مردم باز کنی... مردمی که شاید نمیشناسی...

عکس تزئینی است؟

و کنکور نه بیکاری است و نه یک اعصاب سالم برای شما میگذارد...

در نتیجه: شاید ماهی یکبار آمدم اینجا... شاید هم نیامدم...

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت 20:3  توسط محمدامین  | 

بعد از سحر دو روز است که خوابم نمی‌برد. دیروز وقتی خوابیدم نه و نیم صبح بود و حول و حوش پنج از خواب بیدار شدم. مجبورم وقتم را با کامپیوتر و لپ‌تاپ و تلویزیون و کتاب سپری کنم. <مدیر مدرسه> جلال را که چند شب پیش از مسعود و به پیشنهاد محمد گرفته بودم را پریروز تمام کردم، کتابی بس جالب و خواندنی بود که در فرصتی دیگر مختصری از آن خواهم نوشت. امروز بعد از سحر کتاب <روزهای جوانی> محسن مومنی را که از نمایشگاه سرچارراه طاووس لار خریده بودم و دو فصل اولش را همان سر ایستگاه گراش خوانده بودم را از فصل سوم ادامه دادم. روی لیاف و زیر سانترال... کم‌کم که سانترال یخ کرد پاهایم هم به تبع آن یخ کردند و زیر پتو قایمشان کردم. دیشب { ... } همان اطراف می‌پلکید و کار خاصی را نمی‌کرد یا اگر می‌کرد آنقدر در کتاب گم و گور شده‌بودم که حواسم به آنجا نباشد. دستم را بی‌اختیار بو کردم. از فکر کتاب آمدم بیرون به دوران کودکستان پرت شدم. بوی خمیر بازی آن زمان را می‌داد. اول سال خمیر و مداد و کتاب‌هایمان را که خودمان خریده بودیم یا لااقل پولش را داده بودیم ازمان می‌گرفتند و در کمد نقره‌ای گالوانیزه و چندساله کلاس می‌گذاشتند. کلیدش هم تمام وقت دست خانم‌معلم بود تا مبادا اراذل کلاس چشم چپ به آنها بیاندازند. فکر می‌کنم هر چند ماه یک‌بار هم مامان و بابا را می‌خواستند تا هر ذخیره‌ای که تمام شده را دوباره خریداری کنند و به خزانه بدهند. با این حساب کیف‌هایمان فقط جای تغذیه بود و شاید چند مداد.

هر روز جیره داشتیم. ساعت خمیربازی حالی می‌داد. سراپا رقابت بود. هر کس با سلیقه‌تر بسازد برنده بود. کلاس یک‌طرفش را دخترهای نازنازی و یک‌طرفش را پسر‌های اتوکشیده و در مواردی کک‌مکی و از قشر ضعیف جامعه تشکیل می‌دادند و گوشه راستش را یک صندلی زرد خالی مثل همه صندلی‌های زیر پای ما تشکیل می‌داد که صاحبش به گمانم در برکه افتاده بود و مرده بود. بالای سر او مثل بالای سر همه بچه‌های دیگر قارچ‌هایی عکس‌دار بود  که در این مورد درون درواز‌ه‌اش عکس‌ سه در چهار یک پسر افغانی!

...خمیرهای آن موقع اکثرشان در بسته‌های دوازده‌تایی درون یک جعبه زرد رنگ با آدمکی خمیر بودند که البته هجده‌تایی‌اش هم گیر می‌آمد... بعد که ما به دبستان رفتیم از این خمیرهای سطلی به بازار آمد...

همیشه سعی می‌کردم در تمام این کلاس که گل یاس نام داشت بی‌رقیب باشم و این هم از همان غرور ویژه است. یادم هست بین پسرها همیشه بهترین سازه را من داشتم و با دختران هم رفیق بودم و مشکلی نداشتم باهاشان پس همیشه احساس سربلندی می‌کردم. بهترین ساخته‌ام شاید همان درخت کوچک با لانه‌ی حاوی تخم‌های زرد یا سبد تخمی شنل قرمزی‌ام بود... الان که فکر می‌کنم می‌فهمم که چقدر باهوش بوده‌ام که خودم درک کرده بودم برای جلوگیری از احساس تضاد طبقاتی بین بچه‌ها همه را قاطی می‌کردند و بعد جیره‌بندی و ... چه خوب بود با تمام شیطنت‌هایش‍!

 

+پ‌ن

1.      /15 شهریور 1388/ دو سه روز پیش به نتیجه رسیدم که این بو خود بهخود تولید میشود {...} باید بگرم ببینم از کجا می‌آید؟!

2.      {...} = سانسور

3.      دوست دارم باز برگردم به کودکستان؛ خوش به حالشان

4.      و من چقدر معلم ها را دوست دارم.

5.      یادم رفت.

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 13:16  توسط محمدامین  | 

سلام

الان که تلویزیون را می‌دیدم مسجدالاقصی را نشان می‌داد با آن گنبد زرد نیم تخم‌مرغی و ساختمان هشت‌ضلعی آبی‌رنگ که تلفیقی به یادماندنی در ذهن هر کدام از ما است.

یادش بخیر یک شوهرخاله دوست داشتنی داشتیم که سن‌اش از مادربزرگم هر بیشتر بود. با این حال خیلی دوستش می داشتیم چون روز عید فطر هر سال بیشترین عیدی را از او می‌گرفتیم. اصلا عید فطر را با او می‌شناختیم. <آجَسَن> با آن اندام درشت و هیکل با مسمایش از آن عیاران بود که نه تنها در خانه‌اش که فکر می‌کنم در شهر هم کسی جرات کل انداختن با او را نداشت و از آن‌سو فکر نمی‌کنم از او بخشنده‌تر و باحالتر هر پیدا می‌شد. <ملایی> بود و ملایی بود. یادم هست قبل از اینکه بیافتد و زمین‌گیر شود می‌آمد خانه بی‌بی و کتاب جودی و جوهری را باز می‌کرد برای زنان سیاه‌پوش روضه می‌خواند. آنجا هم دوستش داشتیم. بعدتر نمی‌دانم چه شد که هفت سال زمین‌گیر شد و کم‌کم خاک شد تا تمام شد. آجسن به بابا و مامان هم عیدی می‌داد و همه برایش بچه بودند. شنیدم هر جا ناحق می‌گفته‌اند می‌زده همه چیز طرف را با خاک یکسان می‌کرده تا درس عبرتی شود برای آیندگان؛ حالا نه‌ اینقدر ولی طرف را خوب ادب می‌کرده است. آجسن وقتی مرد همه زار می‌زدند. حتی آن پیرمرد کور دم‌در حسینیه که کلاه آبی دارد هم <بابام بابام...> می‌کرد. پدری بود برای همه؛ آن پیرمرد هم پدری داشت که شب به خانه‌اش برود و چیزی بخورد و راحت بخوابد. آجسن را خیلی دوست داشتم؛ او را با نیسان دهه سی‌اش و خیلی چیزهای دیگر هم می‌شناختم.

حالا غرض از نوشتن اینکه یک‌روز لب تالار طاق‌‌‌دار خانه آجسن که همان خانه خاله باشد با بی‌بی نشسته بودیم و آجسن مثل همیشه زیر دیوار و روی زمین روی یک‌دست خوابیده بود و نمی‌توانست تکان بخورد. هر از گاهی یکی را با فریاد و شاید به انضمام کسره تحقیر صدا می‌کرد و آبی یا نانی یا چیزی می‌خواست. همیشه هم پول در جیبش بود. خلاصه اینکه آن روز بین بی‌بی و او بحث زیارت و عتبات عالیات بود و آجسن که به تمام عتبات سرزده بود خاطره می‌گفت. آن روز به بی‌بی گفت که مسجدالاقصی اینی نیست که در تلویزیون نشان می‌دهند، مسجد واقعی کمی آن‌طرف‌تر است و بسیار داغان‌تر و آرزو کرد که روزی آزاد شود و بتوانیم زیارتش کنیم و من با خود گفتم:‌ <مگر آزاد می‌شود؟!!!>

امروز که سرچ می‌کنم می‌فهمم راست می‌گفته و اینی که نشانمان می‌دهند چیز دیگری است.

شاید باید هدف را باید تصحیح کرد تا آزاد شود، شاید هم روش.

پ‌ن: 

1. دلتان خواست صلواتی بفرستید برای آجسن من و همه مثل او.

2. 

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 10:12  توسط محمدامین  | 

چند روزیه تو رو دوست دارم؛ نه اینکه تا حالا دوست‌نداشته باشم‌آ، نه، اما حالا بیشتر دوستت دارم. دلیلش را هم صد‌درصد نمی‌دونم، شاید به‌خاطر اینکه حرفام رو می‌شنوی و بروز نمی‌دی. شاید به خاطر اینکه هر چقد هم با ضرب بزنمت (!)، صدات در نمی‌آد؛ نه اینکه تا حالا می‌اومده‌آ ...نه! ولی حالا این سکوتت را بیشتر درک می‌کنم. شاید به خاطر اینکه راحت با هم خلوت می‌کنیم، مخصوصا که با هم می‌ریم زیرزمین و فیلم می‌بینیم، می‌دونی چیه؟ دوست دارم تو سالم و سر حال باشی و بشینیم هر چی فیلم خوب دنیاس رو با هم ببینیم و هر چی آهنگ خوب دنیاس رو با هم گوش کنیم و هر چی عکس با حال دنیاس را با هم دانلود کنیم و خیره‌خیره نیگاشون کنیم؛ دوست دارم اونقدر حافظت قوی باشه که از همه عالم و آدم با هم بگیم و بنویسیم و همه این فیلم‌ها و آهنگ‌ها و عکس‌ها و بگومگوها یادت بمونه.

شاید هم به خاطر اینکه بلدی برخلاف خیلی‌ها تکرارم کنی دوستت دارم! نه اینکه تا حالا بلد نبودی‌آ... نه! اما حالا یاد گرفتم از کجات باید برم داخل که تکرارم کنی، شاید هم بخاطر اینکه عکسام را خوب می‌بینی و خوب ویرایش می‌کنی. این یکی رو دیگه تا حالا بلد نبودی... مطمئنم! از وقتی این برنامه دزدی... نه... دزدی که نه، خب برنامه‌ای که تحریم باشیم و باز دانلودش کنیم دزدی حساب می‌شه دیگه، نه؟ حالا دزدی نباشه اون‌ور دنیا، همون طرفای خونتون، حق کپی و پیست که حالیشون می‌شه اگه ما حالیمون نیس، نه؟ اما غلط کردن ما را تحریم کنن، اصلا دوست داریم اینجوری ثابت کنیم که زیر بار ظلمشون نمی‌ریم و از هر سوراخی که باشه به چیزهاشون دست پیدا می‌کنیم، عین همین انرژی هسته‌ای که چششون رو درآوردیم و خودمون ساختیم، حداقل جشنشو که گرفتیم، چی؟ اونم دزدی بود؟ برید ثابت کنید اگه تخمشو دارید، هه، ندارید نه! چی فکر کردین؟ ها؟

اصلا شاید به خاطر این، این چند روز بیشتر دوستت دارم که حرف گوش کن شدی. آره، خودشه، از وقتی حرف گوش کن شدی و هر کاری می‌گم می‌کنی... حالا هر کاری که نه ولی هر کاری از دستت بر بیاد رو می‌کنی دیگه، مگه نه؟ مثلا همین که می‌گم خاموش شو خاموش میشی، خاموش نمی‌شی؟ باشه به زبون خودتون می‌گم، ولی این زبون ما خیلی شیرینه‌آ، می‌خوای شیرینیشو درک کنی؟ بگو <دوست دارم!> نمی‌گی؟ نمی‌تونی بگی؟ آخی... صبر کن نصبش تموم بشه، اینو هم حتما می‌تونی بگی، یعنی خدا کنه بتونی بگی، خب حالا فعلا همون خاموش شو به زبون خودتون... همون shut down... شب بخیر DELL عزیز...

+ نوشته شده در  88/06/14ساعت 21:56  توسط محمدامین  | 

گیتی جان، ...

گیتی جان! خواستم معنای فراموش شده‌ی سلام و نوستالوژی کودکانه‌ی آن را که سلامتی می‌آورد را برایت بازگو کنم که، ...

گیتی جان! خواستم لذت لمس بدنه‌ی آبی خودکارtدار را هنگام نوشتن از موهای مشکی آمیخته به بوری حاصل از یک توطئه بیوصهیونیستی را برایت بازگو کنم که، ...

گیتی جان! خواستم از <وحیدپور گراشی> که وجود خارجی ندارد و یک دختر که در فرفره‌ی بزرگ لوناپارک در نور صندلی آبی‌گون روبروی برادرش می‌نشیند تا در تاریکی صندلی سیاه به آغوش صندلی کناری برود را برایت بگویم که، ...

گیتی جان! خواستم زندگی را در کشتن پسری در دستان دو مرد م را برایت بازگو کنم و بگویم که جلد خوشبوی کتاب رزاندود هیچ تاثیری در لذت خواندن آن ندارد که، ...

گیتی جان! خواستم لذت مسمومیت دیوانه‌وار و بی‌ربط جمله آخر شب بخیر فرمانده شب را در فضای پلمپ سیاستمداری از اورورا تا مشرق بگویم تا غرب بسوزد که،...‌

گی تی جان! خواستم با کلنجاری تکرار یک عاشقانه مستانه در نگاه یک زن تهرانی باشم که خیابان می‌سوزد و صندلی هی فر می‌خورد و من چون موجی روان بر آسمان یک سیستم بومی باشم که ...

که دلم شکست!

که دلم گذشت!

که خودم گذشت!

که رای‌ای به صندوق افتاد، مردی به دنیا آمد.

که مادرم در میان انبوه فریادها آرام گفت: <امین> و من دومین بار بیدار شدم.

 

پ‌ن: این یک جنگ سخت با فیزیولوژی فراموشی آورنده توالت بود... .

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 22:23  توسط محمدامین  | 

17 سال منتظر میمانی تا هجده ساله شوی...

هی هی هی... فکر می کنی مثلا چه خبر است...

فکر میکنی دوران جدیدی است... مثل همان تکاملی که سوم راهنمایی حسش کردی... 

روز موعود که می رسد ساعت 1.5 بعد از ظهر از خواب بیدار میشوی... نگاه میکنی... هیچ چیز تغییر نکرده است و هی (!)

پ ن:

1. روز پزشک مبارک.

2. بیچاره احمد شاملو که بیخود و بیجهت شعرش به نام من شد... مشکل من هم نبود! مشکل اینترنت رایانت بود...

3. خدمت جنابان عرض کنم شعر قبل هایکو نبود... کمی مطالعه لطفا!

4. تنها ثمره این انتظار کمی تغییر مسیر تفکر بود و بس!


+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 17:10  توسط محمدامین  | 

بر زمینه سربی صبح

سوار

خاموش ایستاده است

و یال بلند اسبش در باد

                                    پریشان می شود.

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که

حادثه اخطار می شود.

 

کنار پرچین سوخته

دختر

                                    خاموش ایستاده است

و دامن نازکش در باد

                                    تکان می خورد.

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند

هنگامی که مردان

نومید و خسته

                                    پیر می شوند.

+ نوشته شده در  88/05/25ساعت 0:12  توسط محمدامین  | 

به دليل بي پدر و مادري كنكور و نه هيچ دليل ديگري اينجا مسكوت مانده است.

همين!

+ نوشته شده در  88/04/31ساعت 11:41  توسط محمدامین  | 

حالا كه تيك‌تاك عقربه‌ها به گوش مي‌رسد، آدم دلش مي‌گيرد، نمي‌داند بايد چكار كند؟!
حالا، آدم دوست دارد از لحظه‌لحظه ثانيه‌ها استفاده كند...
حالا شب‌ است،
وضو مي‌گيرم... جانمازم را آرام در تاريكي اتاق پهن مي‌كنم... خدا كند كسي صداي پايم را نشنيده باشد...
دو ركعت نماز عشق، قربه‌الي الله، . . . الله‌اكبر

اين بهترين استفاده نيست؟

سال يك‌سال آرام‌آرام مي‌ميرد و ما در انتظار يك كليشه تكراري جشن مي‌گيريم...

+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 10:3  توسط محمدامین  | 

تا چند سال پيش 50% افراد وقتي دلشون مي‌گرفت شعر مي‌گفتن و 50% افراد هيچ كاري نمي‌كردن!

حالا اون 50% اولي وقتي دلشون مي‌گيره، موزيك پلير موبايلشون رو باز مي‌كنن تا براشون چه چه بزنه و اون 50% ديگه يا رپ گوش مي‌دن يا هم خودكشي مي‌كنن...!

+ نوشته شده در  87/12/21ساعت 18:0  توسط محمدامین  | 

1. slumdog milioner

2. vantage point

3. babylon A. D.

4. ...

پ ن:

ده فيلم ديگر در صف تماشا شدن قرار دارند...

+ نوشته شده در  87/12/20ساعت 21:50  توسط محمدامین  | 

فكر كنم اين جمله دكتر شريعتي رو دو سه روز پيش رو تخته‌كلاسمون نوشته بودند:

«...حوادث انسان‌هاي بزرگ را متعالي و انسانهاي كوچك را متلاشي مي‌كند...»


+ نوشته شده در  87/12/16ساعت 10:59  توسط محمدامین  |