تبليغاتX
نوبهار

نوبهار

نوشته های راه و بیراه محمد امین نوبهار

برکه اول –1

این هفت آب انبار که در اندازه‌های مختلف و زمانهای‌ متفاوت ساخته شده است. در فاصله‌کمی نسبت به هم قرار دارند و در مسیر رود خانه فصلی بنام بزئرد (bezerd) در محله ناسگ، واقع می‌باشد، از این هفت آب‌انبار، پنج حلقه ‌آن دارای سقف گنبدی شکل و دوحلقه دیگر بدون سقف است که بزرگترین و معروفترین آنها به برکه حاج ابوالحسن موسوم گردیده است ... گنبد آب‌انبار{ها} با سنگ ملاط گچ ساخته شده و با ساروج اندود شده ‌است.

 

برکه دوم 2

ساروج از ابتکارات معماران ایرانی در دوران بسیار کهن است. برای ساختن آن نخست خاک رس و آهک را به نسبت شش و چهار مخلوط می‌کنند و گلی سفت می‌سازند و دو روز آن را ورز می‌دهند. بعد قسمتی از خاکستر کوره‌های حمام را با مقداری مواد الیافی لوئی (تخم و پرزهای نوعی نی است) به آن اضافه می‌کنند و مخلوط تازه را با چوبهایی به قطر ده سانتیمترمی‌کوبند تا به خوبی باهم عجین شوند.

در دروان گذشته، ساروج از اهمیت خاصی برخوردار بوده و جهت ساختن حوض، پل، آب‌انبار، برکه، گرمابه و بنای خانه و سد کاربرد داشته‌است. ساروج یکی از مصالح قدیمی مصرف‌شده در ایران و بعضی کشورهای کنارهٔ خلیج‌فارس می‌باشد که تاریخ شروع کاربرد دقیق آن را نمی‌توان حدس زد، ولی نمونه‌هایی ۷۰۰ ساله از ساروج هم‌اکنون در نقاط مختلف ایران یافت می‌شوند.

 

برکه سوم –3

برکه‌ی وسط شهر من/ آی مردم!/ دارد می میرد/ روی سینه‌اش را سبک کنید لطفا/ صورتش را بشویید/ گلویش را تازه کنید/ تا شیون زخمی‌اش/ تا عطش باران زده‌اش/ تا کلاه طوفان دیده‌اش در برابر شلاق‌های آفتاب/ در هیاتی سکرآور و تاریخی/ قد علم کند/ او هم حالا می گوید کاش حالا نبود/ کاش دهانش را پر از لجن نکرده بودند و نمی‌کردند/ کاش کمی آسمان برایش گریه می کرد/ و قد برافرازد و بلند بگوید: کاش مرا نمی ساخت/ تا ویران نشوم/ دورت می‌چرخم/ شاید مرا ببخشی/ آی برکه ی بزرگ وسط شهر من!/ آی مهربانی ات از گذشته تا همیشه/ دورت می چرخم

 

برکه چهارم –4

{ همان گونه که شاهد هستيم ايراد اساسي در بناهاي تاريخي که در دوره هاي مختلف تحت برنامه مرمت قرار گرفته بندکشي سيمانی با روش‌هاي مختلف است (سيمان سياه- سفيد- مخلوط سيمان و خاک سنگ)

غالبا عامل فرسايش در بناهاي بازسازي شده غير فني به دليل استفاده مفرط از ملات و اندود سيمان و پوشش‌هاي سنگي و عايق به وضوح مشخص است که اين امر در بناهاي تاريخي واجد شرايط هم مشخص است.

چرا که در دوره هاي متوالي احيا و مرمت‌هاي اضطراري به دليل عدم وجود کارشناس و استاد کار متخصص و ديدگاه مرمتي منجر به بازسازي غير فني بنا شده که بعد از طي يک مدت کوتاه شاهد ضايعات جدي‌تري در بنا مي شويم که اين ضايعات به دليل افزايش صعودي رطوبت منجر به تخريب بدنه‌ها، جداره‌ها، تزيينات و سطوح باارزش بنا و شالوده اصلي بنا مي شود. اين امر وقتي نمايان مي گردد که شاهد متلاشي شدن بنا و چاره‌انديشي و احياي آن به طور عملي ارائه مي‌شود...}

 

برکه پنجم - صحبت نو: هفت‌برکه محوطه‌سازی می‌شود.

عملیات مرمت برکه‌های واقع در پشت سپاه پاسداران که به «هفت‌برکه» معروف‌اند با تصویب شورای شهر و زیر نظر شهرداری آغاز شده است. از آنجا که این برکه‌ها به عنوان میراث فرهنگی ثبت شده‌اند، این عملیات با هماهنگی سازمان میراث فرهنگی انجام می‌شود. این طرح شامل مرمت، فضاسازی اطراف برکه‌ها و نورپردازی آنهاست.

صلاحی در خصوص نحوه‌ی اجرای عملیات هفت برکه که نارضایتی‌هایی را هم به وجود آورده، اظهار کرد: سیمان‌کاری رویه‌ی برکه‌ها به منظور حفاظت از آنها انجام می‌شود. بعداً روی این سیمان را با کاه و گل می‌پوشانند تا هم خود برکه‌ها حفظ شوند و هم زیبایی بصری‌شان. سخن از حفظ این آثار که به میان می‌آید، صلاحی اشاره‌ای به کاری غیر اخلاقی و موهوم می‌کند که اخیراً در مورد برکه‌های حاج اسداله و کل انجام شده است و کسانی با رنگ روی دیواره‌ی آنها مطالبی نوشته‌اند. او می‌گوید به دلیل در دست نبودن شماره تلفن یا یک شاهد، پیگیری قضایی سخت شده است، ولی امیدوار است هر چه زودتر تابلویی از سازمان میراث فرهنگی در آنجا نصب شود تا علاوه بر شناسایی ارزش بنا به گردش‌گران، هشداری بر انجام این گونه اقدامات هم باشد.

 

برکه ششم –

چند روز است داربست‌هایی را که بر سقف برکه دوم هفت‌برکه سنگینی می‌کنند را می‌بینم ولی انتظار مرمت و بهسازی آن، خیالی خوش است. اما امروز که از مدرسه برمی‌گردم استادبناهای ساده‌ای را می‌بینم که بر داربست‌ها ایستاده‌اند و مثل یک پیاده‌رو یا هرچیز عادی دیگر سقف یکی از آثار ملی ایران را سیمانی می‌کنند. شاکی می‌شوم و در جواب شکایتم، دو تا جوان لاری را می‌بینم، یکی مهندس معماری و دیگری مهندس عمران و شاغل در شرکت نماسازان لارستان. از گفت و شنودها مشخص می‌شود که شهرداری این بنای تاریخی را به این شرکت واگذار کرده تا با شش  نیم میلیون تومان آن را مرمت و بازسازی کنند. می‌گویم: <این‌طور که شکل و فرم اصلی برکه از بین می‌رود و دیگر اثر تاریخی‌ای باقی نمی‌ماند!> و در جواب نامه‌ای از میراث‌فرهنگی نشان می‌دهند که این‌کار تایید شده است.

برای عکاسی از داربست‌ها بالا می‌روم تا از نزدیک شاهد بسازم. اوستای بنا تا مرا می‌بیند بحث بحران مالی را وسط می‌کشد و من اقرار می‌کنم که در جریان نیستم. بالای برکه ایستاده‌ام و عکس می‌گیرم. دوباره اوستا می‌گوید: <خب! بروید و بنویسید که شهرداری کار خیر می‌کند و آثارباستانی را احیا می‌کند.> و من یاد روزی که ارگ یزد را با لودر خراب کردند می‌افتم و این‌که چگونه سیل عظیم خبرها آن‌ها را مورد هجوم قرار داد. مشکل این‌جاست که فکر می‌کنیم لودر خراب می‌کند و سیمان درست! دو مهندس از من می‌پرسند: <به شکل قدیمی‌اش بماند بهتر است یا سیمانی شود؟> و ادامه می‌دهند: <این‌طور بیشتر قدمت می کند یا شکل اصلی؟> شاید حرف ایشان درست باشد اما آیا با خود فکر کرده‌ایم که چرا یک اثر باستانی را بازسازی می‌کنیم؟ اگر هدف ماندگاری است پس همان بهتر که کلا خرابشان کنیم و از اول با مصالح امروزی بسازیمشان. بهتر نیست؟ اگر هدف زیبایی باشد چطور است مرمرین و رنگ‌کاریشان کنیم؟ جالب این جاست که این حرف‌ها همه و همه در حالی‌ست که هر هفت برکه پر از آشغال و خاکستر است و هر روز دیوار های داخلی آنها‌ ترک‌های بیشتری را بر تن خود احساس می‌کنند و ما به ظاهر برکه‌ها نگاه می‌کنیم. نه! ما می خواهیم که با نگاه به این آثار به هنر سرانگشتان‌ اجدادمان پی ببریم نه این‌که رکورد بزنیم و به زیبایی آن افتخار کنیم. این‌ها تاریخ ما هستند. پس نباید ملاک‌مان تاییدیه میراث فرهنگی یا هر ارگان مسئول دیگری باشد. ملاک ما این‌که فلانی این‌ کار را کرده نیست! شاید آنها اشتباه می‌کنند. بهتر نیست کمی خود برای خود بیاندیشیم.

 

برکه هفتم -5

{...اولين گام طرح احياء بنا زدودن اندودهاي سيماني و بندهاي مياني بنا در دستور کار قرار مي گيرد.

لذا يک نهاد مرمتگر بنا بر اساس الگوهاي ارائه شده طرح مرمت اقدام به زدودن لايه ها و بندهاي زائد مورد نظر مي نمايد که اين امر همانا با ضربات پي‌درپي تيشه و چکش به بدنه‌ها و نيز جداره‌ها و متلاشي‌نمودن لبه خود آجرها مي گردد.

در اين زمان نيز نهاد مرمت‌گر قصد احياء بنا را داشته اما خود با دست کارشناسانه اقدام به صدمه جدي بنا مي کند.

اما چاره چيست؟

1-      قبل از آغاز هر گونه عمليات مرمتي، بنا بايد کاملا شناخته شده و مطالعات آسيب شناسي به طور کارشناسي صورت پذيرد.

2-      در بناهايي که مرمت هاي غير اصولي صورت پذيرفته نسبت به حذف اقدامات مربوطه اقدام کرده که اين امر جزء رعايت موارد ذيل امکان پذير نخواهد بود:

الف: استفاده از مطالعات دقيق آسيب شناسي

ب: استفاده از استاد کاران با تجربه و آشنا به امر مرمت ابنيه تاريخي

ج: اجراي کار به روش روزمزدي...}

 

منابع:

1. راهنمای گردشگری شهر گراش/ ناشر: سازمان ایرانگردی و جهانگردی استان فارس/ گرداورندگان: عبدالعلی صلاحی، مهدی آیینه افروز، مهدی جباری/ زمستان 1382

2. به نقل از ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد/ ساروج/ http://fa.wikipedia.org

3. شعر گراش/ مصطفی کارگر/ (با تلخیص از شعر برکه (پست 168)) http:// mavvaj.persainblog.com

4و5. حسن سلطاني - کارشناس حفاظت از ابنيه سازمان ميراث فرهنگي همدان/ http://chtn.ir/

 

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 0:39  توسط محمدامین  | 

<چرا صفرگراش را نمی‌خوانم؟> عنوان نوشته‌ای است که باید چند روز پیش می‌نوشتم و فکر کردم این وبلاگ آنقدر ارزش ندارد یک پست از وبلاگم را به آن اختصاص دهم. اما حالا که این‌جا بحث شروع شده، بد نمی‌بینم که دلایلم را در اختیار عموم بگذارم.

صفرگراش وبلاگی‌است که چند وقت پیش در سیستم بلاگفا راه افتاد و چند پست آخرش را در وردپرس نوشته است. اصولا ملت گراش هم مانند اغلب مردم این مرز و بوم به رک‌گویی و در مواردی فحش و بدگویی علاقه زیادی دارند؛ به‌خصوص که در فضاهای دیگر نمی‌توان این حرف‌ها را زد. من فاصله زیادی بین علاقه‌مندی خیل عظیمی از ملت به صفرگراش و خیل ملت دوستدار کلیپ‌های به اصطلاح سوپر نمی‌بینم. اصلا این هم همان موضوع است. فکر می‌کنم دلیل عمده‌اش همین منع‌شدگی‌مان است و نمی‌توانیم جلو خود را بگیریم.

در این چند روز اخیر چند نفر با لبخندی ناشی از رضایت این سوال را از من پرسیده‌اند که <صفرگراش را میخوانی؟> و من در جواب مجبورم ناشیانه لبخند بزنم و راجع به صفرگراش بحث کنم تا مبادا جواب منفی من باعث این ذهنیت شود که با این ریشم از سری پایگاهی‌ها هستم.

اما من صفرگراش را جدا دوست ندارم و نمی‌خوانم. چون به هرچیز غیرخود بدبین است و همه را با ابزار فحش خطاب می‌کند و مهمترین دلیل شهرتش و اعتبارش هم همین فحش‌نوشتن است.

مهمترین دلیل من برای نخواندن این وبلاگ بی‌هویتی آن است، همانطور که گراش‌فردا را در زمان بی‌هویتی‌اش نمی‌خواندم. به نظر من بی‌هویتی نمادی از ترس است مطمئنا وبلاگی که این‌گونه خود را معرفی می‌کند از چیزی ترسیده است و جرات مستقیم و رودررو سخن‌گویی را ندارد.

و دلیل فرعی‌ام هم این است که سبک و سیاق زیبا و همان با احترام نوشتن را نمی‌داند و نباید هم انتظار محبت از سوی سوژه هایش داشته باشد و مطمئنا انتظار تصحیح در رفتار کسانی که از ایشان انتقاد کرده است، انتظاری دوردست است.

و این را هم خوب می‌دانم که آدمی که به این سبک می‌نویسند یا تازه به دنیای وسیع اینترنت دست‌یافته یا تازه به این سرویس علاقه‌مند شده است و بلاگ‌نویسی را میدانی برای توپاندن دیگران و ابراز آزادی می بیند. این را تجربه کرده‌ام و به‌ش ایمان دارم.

صفرگراش باید خوب بداند که همین مردمی که امروز حمایتش می‌کنند، زود‌تر از دیگر دوستانش جای خالی می‌کنند و او خواهد ماند و همان ترس به شکلی بزرگ‌تر.

+ من تاسف می‌خورم که مردم با صفرگراش بلاگ‌خوان می‌شوند و نه بلاگ‌هایی مثل روزنامه‌نگار شهر خاکستری، روی خط گراش، فرهمند.

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 4:10  توسط محمدامین  | 

يكشنبه شهر من را باران گرفت... مثل آن موسيقي: 

«يك شنبه بارون مي‌وزه...

  براي از نو تر شدن ... 

براي عاشق‌تر شدن...»

براي شهر من كه چند وقتي بود باران نديده بود، باران خيلي لذت‌بخش بود.

براي شهري كه چند وقتي روي دلش را بغض گرفته بود...

***

در اين بارش من و دوربين عكاسي صحبت‌نو نيز بي‌نصيب نمانديم و دل به دريا زديم. البته بار اول خودمان نمي‌خواستيم و به طور خيلي اتفاقي در رودخانه فصلي «پئت» افتاديم. من هم كم نياوردم و از وسط آب دست به عكاسي زدم. اما آن‌شب وقتي ديديم خيابان را آب گرفته واقعا دل به دريا زديم و با يك تير دو نشان را زدم. نشان اول اين‌كه عكاسي‌مان را به نجو احسن انجام دادم و نشان دوم اينكه يك آب‌تني اساسي نموديم و هي لذت برديم...هي...هي...!

اين‌بار هم هر‌چند باران آمده بود و همه چيز را شسته بود اما زبان ملت تر و خشك سر‌جايشان نشسته بودند بر سر من به ظاهر خبرنگار خالي مي‌شدند. آن هم كجا؟ وسط آبهاي نيلگون شهر.

اما من هميشه دوست داشته‌ام از اين نيشخند‌ها و طعنه‌ها لذت ببرم. آن‌شب وقتي وسط آب از ترافيك ماشين‌ها عكس‌ مي‌گرفتم و شلپ‌شلپ اين طرف و آن‌طرف مي‌رفتم صحبت‌هاي شيريني ميان من و مردمي كه نمي‌شناختمشان اما مي‌شناختندم رد و بدل شد.

چند نفر از رانندگان همين كه مرا مي‌ديدند به مزاح مي‌فرمودند: «گنائِش؟ (=ديوانه‌اي؟)» و چند نفر ديگر «بيكارش(=بيكاري؟)» اما بعضي از سر دلسوزي وارد تعامل مي‌شدند و :«مريز ابِشَ (=مريض ميشيا)»

انگار كه من وسيله‌اي باشم براي باز كردن سخني كه روي دل ديگران چنبره زده. اصلا همه مي‌خواهند صحبت‌كنند و دنبال يك جرقه مي‌گردند براي استارت و من شده‌بودم همان استارت!

يكي مي‌گفت: «عكس بِگِر نِه (=عكس بگير ديگر)» يا «اِوَخْتَه مُن عكس گرته‌ئن؟ (=حالا وقت عكس گرفتنه)»

بعضي سخنشان را به زبان نمي‌آوردند و با اهالي سوار يك نگاه به من مي‌انداختند و يك‌نگاه به يك‌ديگر. انگار كه دارند شاخ در‌مي‌آورند! گاهي هم پچ‌پچي ميانشان رد و بدل مي‌شد. بعضي همين كه دوربين را مي‌ديدند نور بالا مي‌زدند كه در كادرم ايشان را فراموش نكنم غافل از اينكه نور بالا عكس را خراب مي‌كند. گروهي هم به چترم گير مي‌دادند: «تِه كِه تَلُ تِلاجش... چتر وَر چِتِن؟ (=تو كه خيس خيسي... چتر ديگر براي چيست؟)» هر چند جواب خيلي‌هايشان را نمي‌دادم اما چتر براي خيس نشدن لنز دوربينم بود.

فرقه‌اي كوچك تيتر مي‌دادند كه در صحبت‌ چاپ شود. يكي از دور داد مي‌زد: «بنويسي بهار آمد، دير آمد» يكي مي‌گفت: «جواب تيتر اي ماهِ خدا خُش اُشوادا (=جواب تيتر اين ماه را خدا خودش داد)» ياد تيتر اين ماه مي‌افتم: «طبيعت گراش خشكسالي خود را با مردم تقسيم كرد.»

وسط اين هير و وير لذت‌بخش بعضي هم ما را سوژه قرار مي‌دادند و برق فلش دوربين‌شان را به سوي ما روانه مي‌ساختند. چه سوژه خوبي! پسري با پاهاي تا زانو ميان آب و يك دوربين و يك‌چتر! ياد آن قانون رويترز مي‌افتم كه مي‌گويد: «خبرنگار تا جايي خبرنگار است كه خود خبر نشود...»

و خيلي‌ها اين باران را به طوفان «باگ» ربط مي‌دادند:«تُدي؟ پيليا كه چو... بَرو اُنت (=نظاره كرديد؟ پولها كه رفت... باران آمد» ! 

كسي چه مي‌داند؟ شايد اين هم دليلي بر اين باران باشد. شايد باران بتواند كمي بحث‌هاي ميان مردم را روح ببخشد.

***

امروز هم نم‌نم باران مي‌بارد... كاش هميشه دلهايمان مثل بعد از باران رنگين‌كمان داشته‌باشد.


+ نوشته شده در  88/01/14ساعت 17:52  توسط محمدامین  |