تبليغاتX
نوبهار

نوبهار

نوشته های راه و بیراه محمد امین نوبهار

<چرا صفرگراش را نمی‌خوانم؟> عنوان نوشته‌ای است که باید چند روز پیش می‌نوشتم و فکر کردم این وبلاگ آنقدر ارزش ندارد یک پست از وبلاگم را به آن اختصاص دهم. اما حالا که این‌جا بحث شروع شده، بد نمی‌بینم که دلایلم را در اختیار عموم بگذارم.

صفرگراش وبلاگی‌است که چند وقت پیش در سیستم بلاگفا راه افتاد و چند پست آخرش را در وردپرس نوشته است. اصولا ملت گراش هم مانند اغلب مردم این مرز و بوم به رک‌گویی و در مواردی فحش و بدگویی علاقه زیادی دارند؛ به‌خصوص که در فضاهای دیگر نمی‌توان این حرف‌ها را زد. من فاصله زیادی بین علاقه‌مندی خیل عظیمی از ملت به صفرگراش و خیل ملت دوستدار کلیپ‌های به اصطلاح سوپر نمی‌بینم. اصلا این هم همان موضوع است. فکر می‌کنم دلیل عمده‌اش همین منع‌شدگی‌مان است و نمی‌توانیم جلو خود را بگیریم.

در این چند روز اخیر چند نفر با لبخندی ناشی از رضایت این سوال را از من پرسیده‌اند که <صفرگراش را میخوانی؟> و من در جواب مجبورم ناشیانه لبخند بزنم و راجع به صفرگراش بحث کنم تا مبادا جواب منفی من باعث این ذهنیت شود که با این ریشم از سری پایگاهی‌ها هستم.

اما من صفرگراش را جدا دوست ندارم و نمی‌خوانم. چون به هرچیز غیرخود بدبین است و همه را با ابزار فحش خطاب می‌کند و مهمترین دلیل شهرتش و اعتبارش هم همین فحش‌نوشتن است.

مهمترین دلیل من برای نخواندن این وبلاگ بی‌هویتی آن است، همانطور که گراش‌فردا را در زمان بی‌هویتی‌اش نمی‌خواندم. به نظر من بی‌هویتی نمادی از ترس است مطمئنا وبلاگی که این‌گونه خود را معرفی می‌کند از چیزی ترسیده است و جرات مستقیم و رودررو سخن‌گویی را ندارد.

و دلیل فرعی‌ام هم این است که سبک و سیاق زیبا و همان با احترام نوشتن را نمی‌داند و نباید هم انتظار محبت از سوی سوژه هایش داشته باشد و مطمئنا انتظار تصحیح در رفتار کسانی که از ایشان انتقاد کرده است، انتظاری دوردست است.

و این را هم خوب می‌دانم که آدمی که به این سبک می‌نویسند یا تازه به دنیای وسیع اینترنت دست‌یافته یا تازه به این سرویس علاقه‌مند شده است و بلاگ‌نویسی را میدانی برای توپاندن دیگران و ابراز آزادی می بیند. این را تجربه کرده‌ام و به‌ش ایمان دارم.

صفرگراش باید خوب بداند که همین مردمی که امروز حمایتش می‌کنند، زود‌تر از دیگر دوستانش جای خالی می‌کنند و او خواهد ماند و همان ترس به شکلی بزرگ‌تر.

+ من تاسف می‌خورم که مردم با صفرگراش بلاگ‌خوان می‌شوند و نه بلاگ‌هایی مثل روزنامه‌نگار شهر خاکستری، روی خط گراش، فرهمند.

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 4:10  توسط محمدامین  | 

يكشنبه شهر من را باران گرفت... مثل آن موسيقي: 

«يك شنبه بارون مي‌وزه...

  براي از نو تر شدن ... 

براي عاشق‌تر شدن...»

براي شهر من كه چند وقتي بود باران نديده بود، باران خيلي لذت‌بخش بود.

براي شهري كه چند وقتي روي دلش را بغض گرفته بود...

***

در اين بارش من و دوربين عكاسي صحبت‌نو نيز بي‌نصيب نمانديم و دل به دريا زديم. البته بار اول خودمان نمي‌خواستيم و به طور خيلي اتفاقي در رودخانه فصلي «پئت» افتاديم. من هم كم نياوردم و از وسط آب دست به عكاسي زدم. اما آن‌شب وقتي ديديم خيابان را آب گرفته واقعا دل به دريا زديم و با يك تير دو نشان را زدم. نشان اول اين‌كه عكاسي‌مان را به نجو احسن انجام دادم و نشان دوم اينكه يك آب‌تني اساسي نموديم و هي لذت برديم...هي...هي...!

اين‌بار هم هر‌چند باران آمده بود و همه چيز را شسته بود اما زبان ملت تر و خشك سر‌جايشان نشسته بودند بر سر من به ظاهر خبرنگار خالي مي‌شدند. آن هم كجا؟ وسط آبهاي نيلگون شهر.

اما من هميشه دوست داشته‌ام از اين نيشخند‌ها و طعنه‌ها لذت ببرم. آن‌شب وقتي وسط آب از ترافيك ماشين‌ها عكس‌ مي‌گرفتم و شلپ‌شلپ اين طرف و آن‌طرف مي‌رفتم صحبت‌هاي شيريني ميان من و مردمي كه نمي‌شناختمشان اما مي‌شناختندم رد و بدل شد.

چند نفر از رانندگان همين كه مرا مي‌ديدند به مزاح مي‌فرمودند: «گنائِش؟ (=ديوانه‌اي؟)» و چند نفر ديگر «بيكارش(=بيكاري؟)» اما بعضي از سر دلسوزي وارد تعامل مي‌شدند و :«مريز ابِشَ (=مريض ميشيا)»

انگار كه من وسيله‌اي باشم براي باز كردن سخني كه روي دل ديگران چنبره زده. اصلا همه مي‌خواهند صحبت‌كنند و دنبال يك جرقه مي‌گردند براي استارت و من شده‌بودم همان استارت!

يكي مي‌گفت: «عكس بِگِر نِه (=عكس بگير ديگر)» يا «اِوَخْتَه مُن عكس گرته‌ئن؟ (=حالا وقت عكس گرفتنه)»

بعضي سخنشان را به زبان نمي‌آوردند و با اهالي سوار يك نگاه به من مي‌انداختند و يك‌نگاه به يك‌ديگر. انگار كه دارند شاخ در‌مي‌آورند! گاهي هم پچ‌پچي ميانشان رد و بدل مي‌شد. بعضي همين كه دوربين را مي‌ديدند نور بالا مي‌زدند كه در كادرم ايشان را فراموش نكنم غافل از اينكه نور بالا عكس را خراب مي‌كند. گروهي هم به چترم گير مي‌دادند: «تِه كِه تَلُ تِلاجش... چتر وَر چِتِن؟ (=تو كه خيس خيسي... چتر ديگر براي چيست؟)» هر چند جواب خيلي‌هايشان را نمي‌دادم اما چتر براي خيس نشدن لنز دوربينم بود.

فرقه‌اي كوچك تيتر مي‌دادند كه در صحبت‌ چاپ شود. يكي از دور داد مي‌زد: «بنويسي بهار آمد، دير آمد» يكي مي‌گفت: «جواب تيتر اي ماهِ خدا خُش اُشوادا (=جواب تيتر اين ماه را خدا خودش داد)» ياد تيتر اين ماه مي‌افتم: «طبيعت گراش خشكسالي خود را با مردم تقسيم كرد.»

وسط اين هير و وير لذت‌بخش بعضي هم ما را سوژه قرار مي‌دادند و برق فلش دوربين‌شان را به سوي ما روانه مي‌ساختند. چه سوژه خوبي! پسري با پاهاي تا زانو ميان آب و يك دوربين و يك‌چتر! ياد آن قانون رويترز مي‌افتم كه مي‌گويد: «خبرنگار تا جايي خبرنگار است كه خود خبر نشود...»

و خيلي‌ها اين باران را به طوفان «باگ» ربط مي‌دادند:«تُدي؟ پيليا كه چو... بَرو اُنت (=نظاره كرديد؟ پولها كه رفت... باران آمد» ! 

كسي چه مي‌داند؟ شايد اين هم دليلي بر اين باران باشد. شايد باران بتواند كمي بحث‌هاي ميان مردم را روح ببخشد.

***

امروز هم نم‌نم باران مي‌بارد... كاش هميشه دلهايمان مثل بعد از باران رنگين‌كمان داشته‌باشد.


+ نوشته شده در  88/01/14ساعت 17:52  توسط محمدامین  |