بعد از سحر دو روز است که خوابم نمیبرد. دیروز وقتی خوابیدم نه و نیم صبح بود و حول و حوش پنج از خواب بیدار شدم. مجبورم وقتم را با کامپیوتر و لپتاپ و تلویزیون و کتاب سپری کنم. <مدیر مدرسه> جلال را که چند شب پیش از مسعود و به پیشنهاد محمد گرفته بودم را پریروز تمام کردم، کتابی بس جالب و خواندنی بود که در فرصتی دیگر مختصری از آن خواهم نوشت. امروز بعد از سحر کتاب <روزهای جوانی> محسن مومنی را که از نمایشگاه سرچارراه طاووس لار خریده بودم و دو فصل اولش را همان سر ایستگاه گراش خوانده بودم را از فصل سوم ادامه دادم. روی لیاف و زیر سانترال... کمکم که سانترال یخ کرد پاهایم هم به تبع آن یخ کردند و زیر پتو قایمشان کردم. دیشب { ... } همان اطراف میپلکید و کار خاصی را نمیکرد یا اگر میکرد آنقدر در کتاب گم و گور شدهبودم که حواسم به آنجا نباشد. دستم را بیاختیار بو کردم. از فکر کتاب آمدم بیرون به دوران کودکستان پرت شدم. بوی خمیر بازی آن زمان را میداد. اول سال خمیر و مداد و کتابهایمان را که خودمان خریده بودیم یا لااقل پولش را داده بودیم ازمان میگرفتند و در کمد نقرهای گالوانیزه و چندساله کلاس میگذاشتند. کلیدش هم تمام وقت دست خانممعلم بود تا مبادا اراذل کلاس چشم چپ به آنها بیاندازند. فکر میکنم هر چند ماه یکبار هم مامان و بابا را میخواستند تا هر ذخیرهای که تمام شده را دوباره خریداری کنند و به خزانه بدهند. با این حساب کیفهایمان فقط جای تغذیه بود و شاید چند مداد.
هر روز جیره داشتیم. ساعت خمیربازی حالی میداد. سراپا رقابت بود. هر کس با سلیقهتر بسازد برنده بود. کلاس یکطرفش را دخترهای نازنازی و یکطرفش را پسرهای اتوکشیده و در مواردی ککمکی و از قشر ضعیف جامعه تشکیل میدادند و گوشه راستش را یک صندلی زرد خالی مثل همه صندلیهای زیر پای ما تشکیل میداد که صاحبش به گمانم در برکه افتاده بود و مرده بود. بالای سر او مثل بالای سر همه بچههای دیگر قارچهایی عکسدار بود که در این مورد درون دروازهاش عکس سه در چهار یک پسر افغانی!
...خمیرهای آن موقع اکثرشان در بستههای دوازدهتایی درون یک جعبه زرد رنگ با آدمکی خمیر بودند که البته هجدهتاییاش هم گیر میآمد... بعد که ما به دبستان رفتیم از این خمیرهای سطلی به بازار آمد...
همیشه سعی میکردم در تمام این کلاس که گل یاس نام داشت بیرقیب باشم و این هم از همان غرور ویژه است. یادم هست بین پسرها همیشه بهترین سازه را من داشتم و با دختران هم رفیق بودم و مشکلی نداشتم باهاشان پس همیشه احساس سربلندی میکردم. بهترین ساختهام شاید همان درخت کوچک با لانهی حاوی تخمهای زرد یا سبد تخمی شنل قرمزیام بود... الان که فکر میکنم میفهمم که چقدر باهوش بودهام که خودم درک کرده بودم برای جلوگیری از احساس تضاد طبقاتی بین بچهها همه را قاطی میکردند و بعد جیرهبندی و ... چه خوب بود با تمام شیطنتهایش!
+پن
1. /15 شهریور 1388/ دو سه روز پیش به نتیجه رسیدم که این بو خود بهخود تولید میشود {...} باید بگرم ببینم از کجا میآید؟!
2. {...} = سانسور
3. دوست دارم باز برگردم به کودکستان؛ خوش به حالشان
4. و من چقدر معلم ها را دوست دارم.
5. یادم رفت.